بررسی تطبیقی جلوة معشوق در غزلیات خاقانی و سعدی

نویسندگان

چکیده

چکیـده خاقانی از بزرگترین شاعران و قصیده‌سرایان ادب فارسی به شمار می‌رود. او در کنار قصاید غرّا و مطنطن به تصنیف غزلیات نیز، همت گماشت. عزم خاقانی در غزلسرایی، او را در جرگة پیشگامان غزل عارفانه قرار داد. چندی پس از او، سعدی، شاعر بلند آوازه و نام‌آور فارسی، علاوه بر نوشتن دو اثر جاودان گلستان و بوستان، غزلسرایی را نیز وارد مرحلة نوینی از حیات خود کرد و در واقع، غزل عاشقانه را به کمال رسانید. هدف اصلی این مقاله، بررسی تطبیقی جلوة معشوق در غزلیات خاقانی و سعدی است که به روش توصیفی تحلیل محتوا و به شیوة کیفی، تجزیه و تحلیل گردید. نتیجه این که معشوق در غزلیات دو شاعر، به صورتهای مختلف رخ می‌نمایاند: 1- داشتن زیبایی 2- صعب‌الوصول بودن 3- جفاکاری و... حسن معشوق در غزل سعدی که به زیباترین نحو توصیف و تحسین شده، گرایش جمالگرای شاعر را آشکار می‌سازد، در حالی که در خاقانی چنین گرایشی دیده نشده است. اما معشوق جفاکار از مضامین مشترک در غزل خاقانی و سعدی است و صعب‌الوصول بودن معشوق نیز ضمن این‌که در غزلیات دو شاعر کم و بیش وجود دارد؛ ولی در غزلیات خاقانی نمود بیشتری دارد.  

کلیدواژه‌ها


مقدمـه

خاقانی از بزرگترین شاعران سبک آذربایجانی در قرن ششم است. شهرت او بیشتر، آثار بی­بدیلی است که در تصنیف قصاید مطنطن و پرطمطراق پدید آورده­است. اما در کنار این قصاید، غزلیات او که به مثابة نخستین حلقه­های زنجیری هستند که سرانجام در مسیر تکاملی خود به غزل ناب عارفانه می­رسند؛ اهمیت ویژه­ای دارند. سعدی نیز که از پرآوازه­ترین شاعران ایران و جهان به شمار می­رود. در قرن هفتم می­زیست وسالها به تحصیل علوم دینی و ادبی در مراکز علمی عهد خود، پرداخت. از مهمترین آثار او یعنی بوستان و گلستان که بگذریم؛ دیوان غزلیات او مشتمل بر نغزترین، غزل­های فارسی است. در واقع سعدی غزل عاشقانة فارسی را به کمال رسانید و جاودان ساخت. و امّا غزل نیز که در ابتدا به عنوان تغزّل قصیده، توسط شاعران بزرگ سبک خراسانی سروده می­شد، به تدریج در اواخر سده چهارم هجری با کوشش شاعرانی چون سنایی، به شکل قالب مستقل درآمده و از بدنة قصیده جدا شد، سپس شاعرانی چون خاقانی و دیگران در روند تکامل غزل، تا رسیدن به کمال کوشیده­اند.

همایی درونمایة غزل را حدیث عشق و عاشقی و این نوع شعر را مشتمل بر سخنان عاشقانه دانسته­اند. از آن گذشته غزل را حتی برای بیان مضامین اخلاقی و دقایق حکمت و معرفت نیز مناسب می­دانند (همایی، 1378: 124).

هدف اصلی این مقاله بررسی چگونگی جلوة معشوق در تطبیق غزلیات خاقانی با سعدی است که به روش توصیفی و تحلیل محتوی و به شیوه کیفی تجزیه و تحلیل شده است.

پیشینة تحقیق: دربارة خاقانی و سعدی آثار گران‌سنگ و متعددی به رشتة تحریر درآمده است که برخی از آنها را که به نوعی به این پژوهش مرتبط یا نزدیک هستند، اشاره می‌شود:

اکرم نعمتی جودی (1384) در مقاله‌ای با عنوان: زن در آیینة شعر فارسی؛ خاقانی شروانی، نگاه شاعر به جایگاه زن را در چهار گروه: خانواده، جامعه، تاریخ و دین نشان می‌دهد. او به زنانی که وجود خارجی ندارند نیز می‌پردازد و ویژگیهای هر دسته را بیان می‌کند.

مرتضی چرمگی عمرانی (1387) در مقاله‌ای تحت عنوان: نامهای شاعرانه معشوق در غزلیات خاقانی، نظامی و سعدی، نگاه این سه شاعر به معشوق و قدرت تخیل آنها را در توصیف او و این که چه لقبها و نامهای شاعرانه‌ای را بر معشوق خود نهاده‌اند، مورد بررسی قرار داده است. در این مقاله، با نگاهی گذرا به لقبها و عنوان‌های معشوق در غزلیات هر سه شاعر معلوم می‌شود که عنوانها و القاب به کار رفته، غالباً یکی است.

مریم حسینی (1387) در مقاله‌ای با عنوان: بررسی تطبیقی سیمای زن در آثار خاقانی و نظامی، به بررسی و مقایسة سیمای زن در اشعار دو شاعر قرن ششم ایران، خاقانی و نظامی از دیدگاه نقد اصالت زن می‌پردازد. نگارندگان دراین مقاله درصدد آن است که با تکیه بر این نوع نقد نشان دهد که بسیاری اوقات تنها تأثیر اوضاع اجتماعی نیست که موجب نگاه مردسالار در نویسنده یا شاعر می‌شود؛ بلکه ویژگیهای فردی و خانوادگی و باورهای سنتی بسیار مؤثر است.

سعید حمیدیان (1383)، در تحقیقی روشمند با تکیه بر آمار در کتابی به نام سعدی در غزل، گونه‌های غزل سعدی را به سه دسته تقسیم می‌کند: 1- غزلهای آشکارا غیر عارفانه 2- غزل آشکارا عارفانه 3- غزل با حال و هوای عارفانه.

قبل از بررسی تصویر معشوق در اشعار خاقانی و سعدی، باید چگونگی مهیاسازی این بستر، یعنی رشد و تحول معشوق در غزل فارسی روشن شود که مستلزم بیان تغزل و غزل، به عنوان قالب شعری مستقل است.

 

غــزل

غزل فارسی که در اوایل سده چهارم هجری شکل گرفت، در ابتدا ساده و در وصف موضوعی تغزلی بود؛ در قرن ششم دستخوش تطور شد؛ در واقع این دوره زمان رونق غزل و تبدیل آن به مهم­ترین سیاق شعر غنایی بود (عبادیان، 1384: 83).

در همین دوره، پس از آن­ که در ارکان قصیده تغییر و تحول صورت گرفت، ممدوح قصیده نیز در غزل رایج فارسی جای خود را به معشوق داد. این معشوق گاهی زمینی است؛ اما جلوة آن در دو شاعر مورد بحث ما، مانند معشوق تغزّل، پست نیست؛ بلکه در غزل عاشقانة سعدی، به عنوان مثال، چنین می­نماید که گاه حتی آسمانی و روحانی است؛ این معشوق در غزل عارفانه مولوی به اوج می­رسد و گاه جلوة آن آمیزه­ای از معشوق و ممدوح و معبود است که در غزل تلفیقی که اوج کمال آن حافظ است، رخ می­نماید (شمیسا، 1389: 286).

در اینجا این سوال مطرح می­شود که جلوة معشوق اساساً در غزل فارسی چگونه است؟

 

معشوق در غزل فارسی

بدون تردید اشعار غنایی هیچ ملّتی از آهنگ دلنواز عشق که برآمده از جوهر عواطف انساتی است، بی‌بهره نیست. زیرا عشق مایة زندگی است وهستی بی آن به تعالی و کمال راه نخواهد یافت. در گفتگوی عشق، از نقش جمال نمی‌شود غفلت کرد. از همین روی اگر دامنة عشق و جمال‌گرایی را گسترده بنگریم، می‌توان با نویسندة کتاب آفاق غزلفارسی هم عقیده شویم که جمال‌پرستی ظاهری و معاشقه و مغازله با معشوقان و کنیزیکان مایة نخستین غزل شد، تا آنکه کم کم دکان مدیحه‌گویی از رونق افتاد و جایش را به غزل عاشقانه و جولانگری الهة عشق داد (صبور، 1370: 309).  

معشوق در غزل فارسی نمود کاملاً یکسانی ندارد. زیرا نوع نگرش به معشوق از جهت زمینی یا آسمانی و ازلی بودن و دیگر وجوهی که زاییدة ذوق سلیم و خیال شاعر است، متفاوت بوده، لذا جلوه­گری معشوق در غزل نیز، از جمله در غزلیات خاقانی و سعدی متنوع است. اگر سخن شمیسا را در انواع جلوه­گری معشوق بپذیریم می­توانیم در می‌یابیم که معشوق در غزل فارسی به سه گونة اصلی تقسیم می­شود (شمیسا، 1386: 287)؛ بدین ترتیب:

1- معشوق مذکر، یعنی همان ترکان نوجوان لشکری در قرون نخستین پس از اسلام که به عربده‌جویی، خونخواری، کمان­کشی و بی­وفایی مشهور هستند.

زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست
نرگسش عربده­جوی و لبش افسوس کنان

 

پیرهن چاک و غزل خــــوان و صراحی در دست

نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
(حافظ، 1377: 109)

2- معشوق زن، این معشوق، بویژه در تغزلات سبک خراسانی به وضوح دیده می­شود:

آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز

 

 

هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز
               (همان، به نقل از دیوان فرخی: 287)

در شعرهای سعدی اینگونه معاشیق که در حقیقت کنیز و بردة شاعر است ولاجرم ارج و قربی ندارد و فقط زیبایی او برای شاعر مطرح است و شاعر به او امر و نهی می­کند و او مجبور به اطاعت است، یافت می‌شود. برای نمونه ابیات زیر از سعدی ضمن توصیف زیبایی­های بصری معشوق، او را بواسطة نداشتن شأن و وقار، نکوهش می­کند:

ای لعبت خندان‌لب لعلت که مزیده­است
... رفـت آن که فــقاع از تو گــشانید دگــر بار

ســعــدی در بــستـــان هــوای دگــری زن

 

وی باغ لطافت، به رویت که گزیده­است
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده است
وین‌ کــــشته رها کن که در او گله‌ چریده­است

(سعدی 1385: 117-116)

3- معشوق کهن الگوی (prototype)آن ایزد بانوان یعنی الهگان و خدایان مؤنث و زنان فرمانروا بر جوامع زن سالار و مادرمدارانة اعصار کهن است. به عنوان مثال؛ پروتوتایپ معشوق، ایزد بانوان کهن چون ایشترسومری یا آناهیتای ایرانی بودند. ایشتر به گونه‌ای نمونة معشوق بی­وفا و جفاکار می­باشد؛ در حالی که آناهیتا نمونة معشوقی معنوی با ابعاد روحانی و اثیری است (شمیسا، 1386: 134). چهرة چنین ایزد بانویی، طبیعت بهار است و وجود او رمز بارآوری و نشاط و قدرت جادوانه است. با قدی چون صنوبر و زلفی چون بنفشه و رخانی چون گل و سرسبزی و جاودانگی سرو، در واقع این همان معشوق تغزّلی است که وارد دنیای غزل شده، در غزل عاشقانه "چون غزل سعدی" حرمت و تعالی بیشتری یافته است. صوفیه نیز یکسره او را به آسمان بردند و معبود خواندند و او را در هاله­ای از رمز و راز و تقدس فرو پوشیدند (همان: 288).

 

معشوق خلاصة آرزوها و آرمان­های پایمال شدة بشری

نکتة دیگری که در قرن هفتم، در بستر غزل مقارن با سعدی رخ می­نماید؛ بعدی از معشوق است که با مباحث جامعه­شناختی این عصر، به ویژه هجوم مغول و ترکتازی بی­حد و مرز آنان ودر مقابل، ناکامی­ها و آرزوها و آرمان­های از دست رفتة جامعة ایرانی به طور عام و شاعر بالاخص درگیر است. این منظر اگر چه در این پژوهش بطور خاص معاشیق سعدی را تنها در برخی از غزلیات او در بر می­گیرد؛ اما در فضایی مشابه با جلوه­هایی منفرد از معشوق خاقانی بی­ارتباط نیست. لذا می­توان به این نکته رسید که "معشوق غزل عصاره و خلاصة طبیعت درونی و رمز آرزوها و آرمان­های انسان نوعی است" (شمیسا، 1386: 290). مثلاً در همین عصر که شاخص آن در این بحث سعدی است، شاعر غالباً نمایندة خود ملت است که در برابر معشوقی جفاکار که رمز آرزوها و امیدهای برباد رفته است، در حال فراق و انتظار به سر می­برد؛ وصال در کار نیست و شب دیجور سخت را گویا سحری در پی ندارد؛ چونانکه می‌گوید:

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

 

چه خیال­ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
                               (سعدی، 1385: 169)

از این بحث که بگذریم، از آنجا که عموماً یا بهتر بگوییم، تسامحاً، معشوق در ادب فارسی به صورت زن رخ می­نماید، قبل از تطبیق جلوه­های گوناگون معشوق در غزلیات دو شاعر، لازم است به تعریف مجملی از این مؤثرترین آرکی­تایپ "Archetype" در آثار ادبی بپردازیم.

 

آنیما (روان زنانه)

هر مردی-که در اینجا شاعر مدنظر است- در خود تصویر ازلی زنی را دارد... این تصویر اساساً ناخودآگاه است. عاملی است موروثی از اصلی ازلی... صورت مثالی از همة تجربیات اجدادی جنس مونث ... و احساساتی که تاکنون در زنان بوده­است. از آنجا که این ذهنیت ناخودآگاه است، همیشه ناخودآگاه بر معشوق فرا افکنده می­شود و عامل عمده در عشق یا نفرت همین آنیما "Anima" یا روان زنانه است. این روان زنانه، با جلوه­ها و صفات گوناگون در شعر، تجلی می­یابد.

با توجه به بررسی‌ای که در آثار دو شاعر مدّ نظر این پژوهش، انجام گرفت، مهمترین موضوعات مشترک در غزلیات دو شاعر عبارت است از: 1- توصیف جمال معشوق. 2- جور و جفا و خشم و عتاب معشوق. 3- صعب الوصول بودن معشوق. 4- غارتگری و خونریزی و بیرحمی. 5- کبر و ناز و غرور. 6- فتنه‌انگیزی. 7- عهدشکنی معشوق. بر این اساس می‌شود گفت که دو شاعر بطور کلی در به تصویرکشیدن معشوق مضامین کم و بیش مشترکی را دنبال می­کنند. از آنجایی که سه مضمون نخست به صورت گسترده در آثار دو شاعر نمود دارد، و مجال این مقاله نیز اجازه ورود به همة موضوعات فوق الذکر را نمی‌دهد، به بررسی و تحلیل سه مورد اوّل بسنده می‌شود.

 

1. توصیف جمال معشوق

زیبایی معشوق در غزلیات کلاسیک فارسی عموماً با نمادها، یعنی تشبیه زیبایی جسمانی به عناصری که مظهر آن زیبایی­اند؛ یعنی مظاهر طبیعت، صورت گرفته­است. مانند تشبیه روی معشوق به ماه و لب به لعل، سرخی به گل، قامت به سرو که در ابیات غزلیات دو شاعر نیز، نمونه­های فراوانی دارد. اینک چند نمونه از این ابیات:

ای زیر نقاب مه نموده
از مقنعه ماه غبغب تو

 

ماه من و عید شهر بوده
صـــد ماه مقـــنعم نموده

 

(خاقانی، 1388: 663)

و مثالی از سعدی:

 

عارض نتوان گفت که دور قمرست این
 

 

بالا نتوان گفت که سروچمن است آن
                         (سعدی، 1385: 174)

در ابیات مذکور تشبیه روی به ماه در ابیات دو شاعر قابل تطبیق است؛ نیز تشبیه قامت به سرو در بیت سعدی با بیت زیر از خاقانی:

لاله رخا! سمن برا! سرو روان کیستی

 

سنگدلا! ستمگرا! آفت جان کیستی؟

(خاقانی، 1388: 697)

نیز در ابیات زیر استفاده از لعل به جای لب و عقیق به جای اشک در دو غزل از خاقانی با بیتی از سعدی که لعل را استعاره از لب و آن را دوباره به عقیق تشبیه کرده­است قابل تطبیق است؛ ضمن یادآوری این نکته که وجه شبه همان سرخی و خونین رنگ بودن لعل و عقیق است.

لعل او بازار جان خواهد شکست

من در غم تو عقیق می­گریم

لعلش چو عقیق گوهر آگین

 

خندة او مهرکان خواهد شکست

(خاقانی، 1388: 557)

دانم که عقیق­ تو شکر خندد

(همان: 584)

زلفش چو کمند تاب داده

(سعدی، 1385، 265)

 

 

و نیز گاه تشبیه اجزای چهرة معشوق به عناصر مصنوع بشر مانند تیر و کمان صورت گرفته­است:

کیست آن فتنه که با تیر و کمان می­گذرد

هر تار زمژگانش تیری دگر اندازد

 

وان چه تیر است که در جوشن جان می‌گذرد؟

(سعدی، 1385: 11)

در جـــان شــکند پیکان چون در جگر اندازد

(خاقانی، 1388: 578)

 

شاعر در ابیات فوق، با تشبیه عناصر زیبایی معشوق به ابزار مخصوص جنگاوری، شمّه­ای از غارتگری و جفاکاری معشوق را در عین زیبایی نشان می­دهد.

با بررسی این مثال­ها و نمونه­های بسیار دیگر، می­توان به این نتیجه رسید که توصیف معشوق چه از لحاظ مضمون و محتوا و چه از لحاظ ساختار با یکدیگر اساساً متفاوت نیست؛ حتی نمونة به کارگیری زبان و آهنگ کلام نیز چندان تفاوتی نمی‌کند؛ مگر لحن حزن آلود خاقانی در جای جای غزلیات او که با شیوة طربناک و امیدوار سعدی در تقابل است.

از دیگر بهانه­های توصیف جمالِ معشوق؛ تشبیهات متعدد و متنوّعی است که دربارة زلف صورت گرفته است و جدای از معانی عرفانی آن که بیشتر در سبک عراقی متجلی است، بیانگر گیرایی و زیبایی و جلوه­گری زلف هستند. در این گونه از ابیات، غالباً سیاهی زلف را به شب، خوشبویی آن را به عنبر و مشک از لحاظ صوری تشبیه کرده­اند:

پیداست چو آفتاب کان دل

 

در ظلمت زلف تو نهانی است
             (خاقانی، 1388، 566)

و این بیت مشهور از خواجه شیراز:

به‌ بوی نافه­ای کآخر صبا زان طرّه بگشاید

 

ز تاب جعد مُشکینش چه‌ خون افتاد در دل­ها

(حافظ، 1377، 97)

اما جعد زلف، عموماً نمادی از پر پیچ وخم بودن راه سلوک و گرفتار شدن عاشق یا مجازاً دل عاشق در پیچ و تاب­های آن، می­باشد. به کارگرفتن "زلف" در غزل خاقانی به ویژه، با آمیختگی آن به معانی عرفانی ژرف می­یابد. در غزل سعدی نیز معانی عرفانی زلف همواره مدنظر شاعر بوده­است؛ مانند این بیت مشهور سعدی:

 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
 

 

هرکه دراین‌حلقه نیست ‌غافل ازاین ماجراست

                                      (سعدی، 164:1385)

این نمونه و نمونه­های دیگر از این دست، روشن می­کند که "زلف" صرفاً به عنوان یکی از نشانه­های جمال در غزلیات سعدی مطرح نیست؛ بلکه وی نیز مانند خاقانی معانی رایج عرفانی را در بیان واژه زلف در غزلیات خود لحاظ می­کند:

سر مویی نظر آخر به کرم با ما کن

 

ای که در هر سر موییت دل مسکینی است
(همان:156)

در بیت زیر از خاقانی نیز از زلف مشابه چنین مضامینی دریافت می­شود:

دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم

هر دلی راکه کبودی ز لب لعل ‌تو خاست

 

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

(خاقانی، 1388: 587)

 

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نست

(همان:569)

اما تفاوتی که از بررسی نماد رایج در غزل خاقانی با غزل سعدی، خودنمایی می­کند، بیانگر نوع نگرش متنوع دو شاعر به موضوعی واحد است، سعدی ضمن نگرش عرفانی که با شخصیت او عجین شده است؛ از خد و خال و زلف و زنخدان، به عنوان نمادهای زیبایی بصری معشوق، نه تنها اغماض نکرده، بلکه چنان شیفتة آن می­گردد که به نوعی دنباله‌رو جمال و مکتب جمال‌پرستی می­شود، در حالی که عموماً در غزلیات خاقانی چنین نگرش جمال گرایانه­ای دیده نمی‌شود.

 

جمال­گرایی

از آنجا که گرایش به جمال و صورت زیبا، در واقع میل فطری بشر به هنر و به گونه­ای هنردوستی و هنرورزی است؛ و می­توان گفت؛ اصالت هنر از نگرش جمالگرای انسان به طور عام و هنرمند به طورخاص به پدیده­های طبیعت، مایه می­گیرد و سرانجام فرایند فکری هنرمند با استفاده از ابزار که در ادبیات مطلقاً "واژه" مد نظر است، در خارج از فضای ذهنی او - هنرمند یا شاعر- و در محیط، به اثر هنری که در اینجا مقصود "شعر" است بدل می­شود، لذا، جمال‌گرایی نه صرفاً به عنوان مکتبی که فرقه­ای از صوفیه معتقد بدانند؛ بلکه در شعر و ادبیات کلاسیک نیز ریشه دوانیده­است. در این میان، سعدی یکی از چهره­هایی است که در غزلیات او، این نگرش زیبا، موج می‌زند.

حدیث حسن خویش از دیگری پرس

مرا مجال ســخن بــیش در بیان تو نیست

 

بسی مطالعه کردیم نقش عالم را

 

که سعدی در تو حیران است و مدهوش

(سعدی، 1385: 191)

کمال حـــسن بـــبنـدد زبـان گویایی

(همان، 195)

ز هر چه در نظر آید به حسن، ممتازی

(همان: 148)

بنابراین چنانکه انوری نیز می­گوید: "جمال­پرستی و نظربازی به معنی التذاذ هنری از نگریستن به چهره زیبا ... در بسیاری از غزلیات او به چشم می­خورد. سعدی ... دیده بر دیدار مَهرویان گماشتن را سرنوشت و تقدیر زندگی خود می­داند ... اما در میان مظاهر جمال، زیبایی چهرة آدمی بیش از هر زیبایی دیگری، سعدی هنرمند را به سوی خود می­کشد، به ویژه که برای پرستش جمال و نظر بازی توجیه عرفانی نیز می­یافته ... و آن توجیه نظریه گذر از جمال بشری به جمال لاهوتی است" (انوری،1382: 11).

کمال ‌حسن رویت را صفت‌کردن نمی­دانم

 

روزی به زنخدانش گفتم به سیمینی
خورشید و گـلت خوانم، هم تــرک ادب باشــد

 

که حیران با می­مانم، چه‌ دانــم گفــت حیـــرانـی

                                       (سعدی، 1385: 148)

گفت ار نظری ­داری ما را به از این بینی
چرخ و مه و خورشیدی، باغِ گل و نارینی                                               (همان:113)

 

 

با تمام این اوصاف، سعدی هرگز از زیباترین و البته اصلی­ترین پیامد جمالگرایی غافل نمی­ماند و آن نتیجه همان تفکر جمیلی است که سعدی عاشق را از جمال زیبا به آفریننده و خالق هر جمال و زیبایی و هر آنچه در جهان هست، می­رساند:

باور مکن که صورت او عقل من ببرد
گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند

 

عقل من آن ببرد که صورت نگار اوست
ما را نظر به قدرت پروردگار اوست
                                       (همان، 188)

 

و یا در ابیات زیر که به وضوح به همین اعتقاد خود، نظر دارد:

نقاش وجود این همه صورت که بپرداخت

صورتگر زیبای چین، گو صورت ‌رویـش ببین

تا دل به مهرت داده­ام، در بحر فکر افتاده­ام

 

تا نقــش ببــیــنــی و مــصـور بــپرستــی

(سعدی، 1385: 104)

یا صورتی برکش چنین، یا توبه کن صورتگری

چون در نماز استاده­ام، گویی به محراب اندری

(همان: 119)

 

 

اما باید گفت، در غزلیات خاقانی، همان گونه که اشاره شد، ابیاتی که به روشنی نمایشگر جمالگرایی یا طبع جمال­پرست شاعر باشد، دیده نشده است، مگر ابیاتی که در آن حسن و جمال معشوق را مایه کفر و فتنه­انگیزی می­داند:

آدم فریب گندمگون عارضی بدید
تا دل به کفر، دعوت زلفش قبول کرد

 

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
کفرش خوش ‌آمد از من ‌مسکین به‌ کین‌گریخت

(خاقانی، 1375: 2/784)

 

در بسیاری ابیات دیگر نیز حسن و جمال یار را در قالب غزل‌های صرفاً عاشقانه یعنی عشق زمینی- جسمانی، بیان کرده­است:

یا رب آن خال بر آن لب چه خوش است

 

بر هلالش نقط از شب چه خوش است

(همان: 2-792)

اما به نظر می­رسد، علاقة خاقانی به جمال زیبا آن گونه که از ابیاتش پیداست در حد ستایش یا دست کم تمتع از جمال زیبا باقی می­ماند: گویی خاقانی هرگز عشق زمینی یا به طور واضح عشق ورزیدن به زیباروی زمینی را لایق نامیدن عشقی راستین و حقیقی نمی­داند. بنابراین مشخصاً نمی­توان او را پیرو مکتب جمالگرایی دانست، درحالی که سعدی جمالگرا، از این مرحله نیز در گذشته و آن را پلکانی برای فهم و ادراک عشقی راستین قرار داده و در آن بال و پر زده، به اوج می­گراید:

چشمی که تو را بیند و در قدرت بی‌چون

 

مدهوش نماند، نتوان گفت که بیناست

(سعدی، 1385: 17)

2. جفاکاری معشوق:

از دیگر جلوه­های معشوق که به شکل تعمیم یافته­ای در غزلیات فارسی، بویژه غزل سبک عراقی نمود می­یابد، جفاکاری اوست. مضمون معشوق جفاکار درون مایة اصلی بیشتر غزلیات این سبک را در برمی­گیرد. کهن الگوی چنین معشوقی را می­توان ایزد بانوان اعصار کهن قلمداد کرد که بعد منفی آنان تقویت و بزرگنمایی شده­است.

قابل ذکر است که در فرهنگ کهن بسیاری از اقوام، منشا آفرینش، از یک اصل مونث می­باشد. و از سوی دیگر، اصل مونث در برخی آیین­ها جنبه اهریمنی دارد، جهی* نیز در اساطیر ایران پیش از اسلام، روسپی معنی می­دهد و زنان را از نسل او می­دانستند. گرچه در دوره­های بعد از جنبه­های منفی اصل تانیث کاسته شده، به طوری‌که گاهی در متون رمزی و عرفانی، جنبه مثبت نیز یافته­است. (شمیسا، 1376: 59)

کشتة غمزة خود را به زیارت دریاب
رنگ خون دل ما را کــــه نــهان می‌داری

 

زانکه بیچاره همان دل‌نگران است که بود
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
                            (حافظ، 1377: 208)

 

بنابراین کهن‌الگوی روان زنانه یا همان آنیما، به طور کلی دو جنبه دارد که جنبه مثبت آن همان معشوق آرمانی است و جنبه منفی آن به صورت معشوق زیبای بی­ترحم، ساحره یا همان معشوق جفاکار جلوه می­کند. آنچه جالب توجه است، این­که، اگر چه مضمون معشوق جفاکار، صفت غالب معشوق سبک عراقی است؛ با این حال در غزلیات هر دو شاعر مورد نظر رخ نموده­است؛ علی رغم اینکه بعد زمانی سبک بینابین که غزل خاقانی را در خود جای می­دهد با سبک عراقی که سعدی را مشخصاً در بر می­گیرد، اندک فاصله­ای می­افکند، اما صفات معشوق در غزل خاقانی بسیار نزدیک به سبک عراقی است. صفاتی چون بی­رحمی، جفا، یغماگری و خونریزی معشوق در غزل خاقانی با حزن و اندوه تأثیرگذار هم رقّت احساسات شاعر را بیان می­کند و هم مخاطب را خاطر، حزین می­سازد، حزنی که جان‌مایه غزل فارسی است:

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها
ای در سر عشاق ز شور تو شغب­ها

 

بر باد شده در سر سودای تو سرها
وی در دل زهّاد زسوز تو اثرها                   (خاقانی، 1388: 548)

 

در غزل سعدی اما، اگرچه از صفات قهری معشوق چون سنگدلی و بی‌رحمی و خونخواری، سخن به میان می­آید، اما همواره روح آزاد و طبع خوشباش سعدی نومید نگشته، ترنم امید، شادی و طرب گهگاه با همنوایی حزنی تأثیرگذار و ماندگار نمود می­یابد و تلفیقی از ناب­ترین احساسات انسانی را در شعر خود به تصویر می­کشد که در آن از یأس و حزن تلخ و پایدار خاقانی، خبری نیست.

اگرم تو خون بریزی به قیامتت نگیرم
تــو گــمان‌ مبر که ­سعدی به ‌جفا ملول گردد

 

که میان دوستان این همه ماجرا نباشد
که گرش تو بی­جنایت بکشی، جفا نباشد
                              (سعدی، 1385: 138)

 

در این غزل بحر رمل مزاحف با ریتمی موزون که شاعر بدان بخشیده، درونمایه حزن­انگیز غزل را با لحن طربناک و خوشاهنگی همراه می­کند که دل را مشتاق و مشعوف می­سازد. در حالی که وزن و ضرباهنگ غزل خاقانی که پیش­تر دو بیت از آن ذکر شد: "ای آتش...، بیش از هر چیز اوج حزن و اندوه شاعر را از فراق و سودای معشوق بیان می­کند. (تکرار مصوّت بلند "آ" خود آه و دریغ و حسرت را از طریق روش تکلّم آنها به مخاطب منتقل می­کند.)

با بررسی شمار زیادی از ابیات غزلیات دو شاعر، می­توان دریافت که شاعر، در آنها در جایگاه عاشق قرار دارد ودر مقابل جفا و بی­رحمی معشوق شکایتی نمی کند؛ بلکه سر تسلیم و ارادت نیز فرو می‌‌آورده است. بنابراین مضمون مشترکی که در غزلیات هر دو شاعر جلوه می­کند، تسلیم و رضایت است در قبال هر آنچه معشوق می­کند؛ حتی جفا و بی­رحمی و عاشق­کشی او، می­توان گفت این درون مایه، بویژه، خاصیت غزلیات عاشقانه­ای است که از حد معشوق زمینی فراتر رفته و متعالی شده است مانند بسیاری از غزلیات سعدی و خاقانی:

من پروانه‌صفت پیش ‌تـــو ای شــمع چـگل

 

مردم به تیر غمزه بریزی هزار خون
سلطان نیکوانی و بیداد می­کنی

 

گر بــسوزم گــنه مــن نــه خطای تو بود

(سعدی، 1385: 54)

این طرفه­تر که تیغ تو خود،تر نمی­شود

می­کن که دست شحنه به تو در نمی­شود

(خاقانی، 1388: 582)

 

 

نیز این بیت:

کـشت چــشمش دل خــاقــانــی را

 

او بدین واقعه یا رب چه خوش است

(همان: 571)

در همه این نمونه­ها سخن از خونریزی و بیداد معشوق و تسلیم محض عاشق است که در بسیاری از غزلیات سعدی نیز وجود دارد:

به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید

 

نه‌ قتلم خوش ‌همی‌آید که ‌دست و پنجه قاتل

(سعدی، 1385: 53)

همچنانت ناخن رنگین گواهی می­دهد

 

بر سر انگشتان که در خون عزیزان داشتی

(همان: 82)

و در بیت زیر حسن معشوق را با خونخواری او عجین می­داند:

ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته­ای
خاطر عام برده­ای، خون خــواص خـــورده‌ای

 

حسن تو جلوه‌ می­کند وین ‌همه پرده‌بسته­ای
ما همه صید کرده­ای، خود ز کمند جسته­ای
                              (سعدی، 1385: 72)

 

3. صعب­الوصول بودن معشوق

یکی دیگر از اساسی­ترین مضامین غزل عاشقانه از نوع متعالی و غزل نیمه عارفانه و عارفانه، دور از دسترس بودن یا به عبارتی صعب‌الوصول بودن معشوق و در غزلیات عارفانه محض، به کلی دست نایافتنی بودن معشوق می­باشد. درواقع می‌توان گفت، هنگامی که شاخصه­های عشق زمینی در غزل عرفانی راه می­یابد، در عین متعالی بودن، غزل اندک اندک از مطلق دست نایافتنی بودن معشوق به سمت معشوقی گرایش می­یابد که اگرچه بعیدالوصول است، اما شاید با سعی و مجاهدت عاشق، روزنه امیدی به دستیابی به او یا وصال هنوز موجود باشد. چنین معشوقی است که بر طیف وسیعی از غزلیات فارسی استیلا یافته، و غزل را از عرفانی محض به نیمه عرفانی مبدل می­سازد؛ مانند غزلیات سعدی، که در شمار زیادی ازآنها معشوقی متعالی و صعب‌الوصول جلوه می­کند. اما به نظر می­رسد، بسامد بالاتری از غزلیات خاقانی، اینگونه معشوقی را به تصویر کشیده باشند؛ چرا که خاقانی برخلاف سعدی کمتر با ویژگی­های زمینی معشوق سر و کار دارد، لذا معشوق وی تعالی یافته و به سمت معشوق ازلی می­گراید. اینک نمونه­هایی ازین جلوه معشوق را در غزلیات دو شاعر، ذکر می­کنیم:

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم

گرچه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم

 

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تا درایـــن راه بـــمیرم که طلبکار تو باشم

(سعدی، 1385: 130)

 

یا در این بیت:

- تو همچو کعبه عزیز اوفتاده­ای در اصل

 

که هر که وصل تو خواهد جهان بپیماید

(همان: 169)

اوج ناتوانی عاشق را در وصال به معشوق با ترکیب "جهان پیمودن" بیان می­کند و ابیاتی با مضامینی مشابه از خاقانی:

خاکی دلم به گرد وصالــش کــجا رســد

 

یافتن وصال تــو کـار نه چون مــنی بود

چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود

سرگشته می­دود به خیالش کجا رسـد؟

(دیوان، 1388: 7-566)

دولتی دگر طلب کو به وصال تو رســد

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

(خاقانی، 1388: 581)

و در بیت زیر نیز خاقانی علی رغم صعب­الوصول بودن معشوق باز هم امید داعیة یار را، در دل می­پروراند، این بیت به وضوح امید و تمنای دعوت یار را در دل عاشق نشان می­دهد:

کس را ز تو هیچ حاصلی نیست
صد ساله رهست راه وصلت

 

جز نیستی ای که بردوام است

با داعــیة تو نیــم گـام است

(خاقانی، 1388: 571)

 

 

نتیجه­گیری

مهمترین موضوعات مشترک در غزلیات دو شاعر عبارت است از: 1- توصیف جمال معشوق. 2- جور و جفا و خشم و عتاب معشوق. 3- صعب‌الوصول بودن معشوق. 4- غارتگری و خونریزی و بیرحمی. 5- کبر و ناز و غرور. 6- فتنه انگیزی. 7- عهد شکنی معشوق. بر این اساس می‌شود گفت که دو شاعر بطور کلی در به تصویرکشیدن معشوق مضامین کم و بیش مشترکی را دنبال می­کنند.

بررسی کلی غزلیات خاقانی و سعدی، حاکی از آن است که دو شاعر در بیان مفاهیم غنایی موجود در غزل از روشهای اساساً متفارق و مجزا استفاده نکرده­اند؛ بلکه مضامین مشترک در غزلیات ایشان، مشهود است؛ با این تفاوت که، به عنوان مثال؛ حسن و جمال معشوق که در غزل سعدی به زیباترین نحو توصیف و تحسین شده است، بیشتر نگرش جمالگرای شاعر را آشکار می­سازد. در حالی­که در غزل خاقانی ضمن بیان شمّه­هایی از زیبایی معشوق، چنین نگرشی دیده نشده است. اما در مورد دو مضمون دیگر یعنی معشوق جفاکار که از مضامین مشترک در غزل خاقانی و سعدی است و صعب‌الوصول بودن معشوق از اساسی­ترین بن­مایه‌های غزلیات دو شاعر را تشکیل می­دهد، چنین به نظر می­رسد که این مضامین در غزلیات خاقانی نمود و حضور بیشتری دارد. لذا می­توان نتیجه گرفت که آن­چه بن­مایه­های اصلی غزلیات دو شاعر را تشکیل می­دهد، صبغة کم و بیش مشترکی دارد؛ ولی آنچه متفاوت به نظر می­رسد، دریچه نگاه دو شاعر است. یعنی زاویة دید دو شاعر به یک موضوع واحد، متنوع می­باشد و این تنوع دیدگاه­ها است که روش تفسیر شاعر را از موضوعی واحد، متفاوت می­سازد.



* جهی: بر اساس بندهش و سایر متون دینی زرتشتی از جهی به عنوان دختر اهریمن یاد شده است. (بهار، 1378: 79)

منابع

1. انوری، حسن(1382)، گزیدة غزلیات سعدی. تهران، نشر قطره، چاپ نهم.

2. بهار، مهرداد (1378)، پژوهشی در اساطیر ایران. تهران: آگاه، چاپ سوم.

3. حافظ، شمس­الدین محمد (1377)، دیوان، تعلیقات و حواشی: قزوینی- غنی، به‌ اهتمام جربزه‌دار. تهران: اساطیر، چاپ پنجم.

4 . حسینی، مریم (1387)، "بررسی تطبیقی سیمای زن در آثار خاقانی و نظامی"، نشریة ادب و زبان فارسی، دانشکدة ادبیات و علوم انسانی کرمان، بهار، شمارة 23 پیاپی 20 (ص89 تا 111).

5. حمیدیان، سعید (1383)، سعدی در غزل، تهران، نشر قطره، چاپ اول.  

6. خاقانی، افضل­الدین بدیل بن علی (1375)، دیوان، ویراستة میرجلال الدین کزازی، جلد دوم. تهران: نشر مرکز.

7. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1388)، دیوان، به کوشش ضیاءالدین سجادی. تهران: زوّار، چاپ نهم.

8. سعدی، مشرف­الدین‌ مصلح‌ بن ‌عبدلله (1385)، دیوان غزل­های سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی. تهران: سخن، چاپ پنجم.

9. شمیسا، سیروس (1376)، سیر غزل در شعر فارسی، تهران: فردوس،چاپ پنجم.

10. ــــــــــــــــــــــــــــــــ، داستان یک روح ، تهران: فردوس، چاپ پنجم.

11. ــــــــــــــــــــــــــ (1386)، انواع ادبی، تهران: فردوس، چاپ سیزدهم.

12. صبور، داریوش (1370)، آفاق غزل فارسی، تهران، نشر گفتار، چاپ دوم. 

13. عبادیان، محمود (1384)، تکوین غزل و نقش سعدی. تهران: نشر اختران، چاپ اول.

14. عمرانی چرمگی، مرتضی (1387)، "نامهای عشقانة معشوق در غزلیات خاقانی، نظامی و سعدی"، کاوش‌نامة زبان و ادبیات فارسی، پاییز و زمستان، سال 9 شمارة 17 (ص 293 تا 320 ).  

15. نعمتی جودی، اکرم (1384)، "زن در آیینة شعر فارسی: خاقانی شروانی"، فصلنامة شورای فرهنگ اجتماعی زنان، پاییز، سال 8، شمارة 29.

16. همایی، جلال الدین (1378)، فنون بلاغت و صناعات ادبی، قم، مؤسسه نشر هما، چاپ پانزدهم.