بررسی تطبیقی فراق در غزلیات سعدی و رهی معیری

نویسندگان

چکیده

چکیده: فراق از قدیم‌ترین، پُرتوصیف‌ترین و پرمعناترین واژگان در شعر فارسی به ویژه غزل عاشقانه است و شاعران آن را به صور گوناگون توصیف کرده‌اند. هجران و فراق در غزلیات سعدی بیشتر نتیجه بی‌اعتنایی یا قهر معشوق است. شرح فراق و عواطف و احساسات ناشی از آن در شعر سعدی، معمولاً از عجز و افسردگی ناشی نمی‌شود و داغ فراق  هم نسبتاً معتدل است و شکایت از معشوق شدید و غلیظ نیست. اما فراق و جدایی در غزلیات رهی غالباً با غصه خوردن و اندوه همراه است. افسردگی رهی در مقایسه با سعدی به مراتب بیشتر است و سعدی کمی خوش بینانه‌تر به این مقوله می‌پردازد. در اشعار رهی دوری و فراق معمولاً نتیجة بی وفایی یا رفتن معشوق است و این معشوق است که سفر می‌کند و از عاشق جدا می شود حال آنکه سعدی گاه از روی ناچاری و به حکم تقدیر، خود می‌رود و رفتن اوست که باعث جدایی می شود. در این مقاله ،جلوه های فراق در غزلیات سعدی و رهی معیری و مشترکات و تفاوت های آن‌ها  بررسی شده است.    

کلیدواژه‌ها


مقدّمه

عشق و فراق در شعر فارسی بخصوص در قالب غزل از پرکاربردترین واژه‌ها و عمیق‌ترین معانی است که از دیرباز مورد توجه شاعران ایرانی و انگیزة خلق شاهکارهای ادبی بوده است.

اگر غزل را به معنای احساسات و عواطف عاشقانه و سخن از عشق، وصال و فراق، بدانیم، باید سعدی را استاد این نوع غزل بنامیم. وی بیش از هر شاعر دیگر، جهان‌دیده و عشق ورزیده است. غزل بیشترین سهم را در سروده‌های غنایی او، به عهده دارد. او مرد عشق است و اندیشه‌های عاشقانه‌اش را در غزل‌هایش بازتاب می‌دهد و با زبانی سحرآفرین، غزل عاشقانه فارسی را کمال می‌بخشد.

«سعدی استاد مسلم غزل عاشقانه است. در این نوع از غزل اساس شعر بر تأثرات درونی و هیجانات شاعر در برابر حسن معشوق استوار است و به عبارت دیگر تأثرات درونی شاعر و کیفیت آن بیش از مؤثرات خارجی و وصف ساده حسن معشوق مورد نظر و بیان شاعر است و این خصوصیات یکی از برجسته‌ترین و مشخص‌ترین خصیصه سبک سعدی در غزل عاشقانه است» (عیوضی، 1375: 210).

سعدی شاعری است که محور و مضمون اصلی اشعارش بویژه غزل‌هایش عشق است و با ذوق لطیفی که در وجود اوست ترکیبی پدید می‌آورد که مقبول خاص و عام می‌افتد و این قبول خاطر موجب جهانگیر شدن شهرت سعدی هم در زمان حیات وی و هم تا زمان حال می‌شود. شاید بتوان گفت که در میان شاعران به نام قدیم ایرانی کسی عاشق‌تر از سعدی نبوده است وکسی در عاشقی به پای او نمی‌رسد. البته مراد از عشق و عاشقی در این جا همان عشق زمینی و «مجازی» یعنی عشق انسان به انسان است، نه عشق لاهوتی و «حقیقی» و عرفانی. در نظر سعدی عشقی که به زبان آید، عشق نیست و طریق آن نیز آموختنی نمی‌باشد. تا کسی سختی‌ها را تحمل نکند و در سرایی را با سر نکوبد، به سرّ عشق پی نخواهد برد. تنها، همدرد عاشقان و کسانی که چون عاشقان، شب‌های دراز را بیدار مانده‌اند، راز عشق و سرّ ضمیر سوختگان عشق را می‌فهمند. رهی معیری نیز در میان شاعران معاصر ،کسی است که عشق محور اصلی غزلهای اوست و در اشعارش توجه خاصی به غزلهای سعدی دارد و همانند سعدی در زمان حیات و پس از آن مورد توجه بسیاری از صاحبنظران بوده است. او در عرصة عشق گاه صیاد است و گاه صید؛ گاه در اشعارش تمامی تمنیات عاشقانه‌اش را بیان کرده، و گاه پا از تمنا کشیده و در خانة خود نشسته و به معشوقه پیغام داده است.رهی معتقد است غم عشق قابل کتمان نیست و عاقبت فاش‌شدنی است و این غم‌ در بند بند وجود عاشق شعله ور است، او گاه به جایی می‌رسد که از نهایت ناکامی، فراق را امری ابدی به شمار می‌آورد و بدین سان برای رهی هرچه هست هجران و دوری از معشوق است. سعدی و رهی معیری هریک سردمدار گونه‌ای غزل عاشقانه هستند و هر دو به گونه‌ای خاص و با شور و شوقی متفاوت از معشوق و جدایی از او سخن می‌رانند.

 

پیشینة پژوهش        

با توجه به سابقة دیرینة تحقیق در آثار سعدی، کتابها و رساله‌های متعددی دربارة شعر او و عشق و جلوه‌های آن در شعرش نوشته شده است اما تا کنون پژوهش مستقلی در زمینة بررسی مقایسه‌ای فراق در شعر سعدی و رهی معیری - که موضوع مقالة حاضر است- صورت نگرفته است. برخی آثار مرتبط با این موضوع از این قرار است:

1- محمد علی همایون کاتوزیان (1385) سعدی شاعر عشق و زندگی، چاپ اول ، تهران: نشر مرکز.

در این کتاب در مقاله ای با عنوان «سعدی در شب هجر»(صص333-348) به وجوه گوناگون افکار و روحیات سعدی دربارة فراق وهجران و جلوه‌های گوناگون آن پرداخته شده است .

2- سعید حمیدیان (1383) سعدی در غزل، چاپ اول،تهران: نشر قطره.

در این کتاب دربارة عشق در غزلیات سعدی به طور مفصل بحث شده (ص100 به بعد) و غزل‌های او به سه نوع غزل‌های آشکارا غیر عارفانه، غزل‌های آشکارا عارفانه و غزل با حال و هوای عارفانه تقسیم شده است.

             

عشق و فراق در غزلیات سعدی و رهی معیری

عشق و به تبع آن فراق موضوعی است که بسیاری از شاعران و نویسندگان از آن سخن گفته‌اند اما سعدی از نادرترین شاعرانی است که با ذوق لطیفی که در وجود اوست ترکیبی پدید می‌آورد که مقبول خاص و عام می‌افتد و این قبول خاطر موجب جهانگیر شدن شهرت سعدی هم در زمان حیات وی و هم تا زمان حال می شود همچنانکه خود می‌گوید:

هــر کس به زمــان خــویشتن بود

مــن سعــدی آخــر الزمــانم

(غ418،ب17،ص617)

سعدی در بیان عشق حد و مرزی نمی شناسد و چنان عاشق است که در دم مرگ هم درآرزوی معشوق خواهد بود و در روز رستاخیز که محشر زیبایان خاکی و حوران بهشتی است فقط بدنبال یار خواهد بود و معتقد است که در آن لحظه که جان به جان آفرین تسلیم می کند، آرزوی دیدار معشوق را در دل دارد، به امید آن جان می دهد و فقط بندة روی اوست.

به آن امید دهم جان که خاک کوی  تو  باشــم

در آن نفس که بمیــرم در آرزوی تو باشـم

به گفتگوی تـو خیـزم به جستجوی  تو  باشـم

به وقت صبح قـیامت که سر ز خـاک برآرم

نظر به ســوی تو دارم غــلام روی  تو  باشـم

به مجمعی که در آیند شاهــدان دو عـــالم

ز خـواب عاقبت آگه به بـوی موی  تو  باشـم

به خـوابگاه عــدم گر هزار ســـال بخسبم

جمال حور نجــویم دوان به سـوی  تو  باشـم

حدیث روضــه نگویم گـــل بهشت نبویم

مرا به باده چـه حاجت که مست روی تو باشم...

مــی بهشت ننـوشم ز دست ساقی رضوان

(غ 403، ب 6-1 ،ص863)

 

سراسر زندگی‌ این شاعر با عشق عجین است و انگار مهم‌ترین پدیده زندگی‌اش عشق است.البته عشقی که سعدی در غزلش به نمایش می‌گذارد فقط عشق انسان به انسان یا عشق انسان به خداوند نیست و با وجود آنکه سعدی در غزل خویش معشوق و بسی بیش از آن، حالات عاشق را وصف می‌کند اما مفهوم عشق او فراتر از اینها و شامل شور و حال و وجد و سرور است :

ما در این شهر غریبیم در این ملـک فقیــر

به کمنــد تو گرفتــار و به دام تو اســیر

                                          (غ309،ب1،ص454)

مراد از عشق و معشوق در غزلیات سعدی غالباً عشق جسمانی و زمینی دور از هوس است و شرح حالات عاشق در وصال و فراق و وصف جمال معشوق. البته وی غزل‌هایی هم دارد که موضوع‌شان مواعظ و نصایح و مسایل صوفیانه است اما این گونه غزل‌ها به آسانی از غزل‌های دیگرش قابل تشخیص است؛ مثلاً برخلاف غزل‌های حافظ آن نزدیکی و آمیختگی مرزهای عارفانگی و عاشقانگی را ندارد. از این رو نظرات مختلفی دربارة غزل‌های سعدی وجود دارد.

محمدعلی همایون کاتوزیان دربارة عشق درغزل سعدی می‌نویسد: شاید بتوان گفت در میان شاعران به نام قدیم ایرانی کسی عاشق‌تر از سعدی نبود البته مراد از عشق و عاشقی در این جا همان عشق زمینی و «مجازی»؛ یعنی عشق انسان به انسان است، نه عشق لاهوتی و«حقیقی»و عرفانی (همایون کاتوزیان،1385: 251).

برخی به اشعاری نظیر (سعدیا نامتناسب حیوانی باشد / هرکه گوید که دلم هست و دل آرامم نیست) یا (هر آنکه نظر با یکی ندارد و دل/ به صورتی ندهد صورتی است لایعقل) ا استناد می کنند و معتقدند که سعدی عشق ورزیدن و عاشقی و جمال پرستی را امری طبیعی و اجباری و مثل خوردن و خفتن و تنفس کردن از امور غریزی بشر می‌داند (حمیدی شیرازی، 1375: 112).

نیز برخی دیگر از محققان، سعدی را حتی دارای مقام عرفانی و «مقصد و مراد صاحب دلان» دانسته و گفته‌اند «کتاب بوستان او نظیر حدیقة سنایی دستور نامة عرفانی است» (محیط طباطبایی، 1375: 347).

سعید حمیدیان نیز غزل‌های سعدی را به سه گونه تقسیم می‌کند: غزل‌های آشکارا غیر عارفانه، غزل‌های آشکارا عارفانه، و غزل با حال و هوای عارفانه. وی می‌نویسد: «غزل‌های آشکارا غیر عارفانه حول هر موضوعی که باشند، ازعشق معمولی یا مجازی، مناسبت‌های مختلف، مدح، طبیعت و حتی اخلاق، اولاً تعدادشان اندک است و مجموع آنها به صد غزل یا 15 درصد از کل غزل‌ها هم نمی‌رسد و ثانیاً قابلیت تأویل عرفانی را ندارند» (حمیدیان،1383: 100)

او غزل‌های آشکارا عارفانه سعدی را غزل هایی می داند که دارای نشانه های عارفانگی اند؛ یعنی اصطلاحات و تعابیر و نمادهایی در آن‌ها به کار رفته که از دیرباز برای بیان مفاهیم تصوف و عرفان بوده است. تعداد این گونه غزل ها 300 غزل و برابر با 47 درصد از کل غزل‌هاست (همان،106).

حمیدیان غزل با حال و هوای عارفانه را هم غزل با عطر ملایم شوق عارفانه نه رنگ تند مصطلحات عرفانی می‌داند و می‌نویسد: «این دسته که از حیث کمیت در برگیرندة حدود دو سوم از کل غـزل‌های عارفانه سعـدی و از نظر کیفیت یعنی ارزش‌های شعــر ی و هنری بهترین غزل‌های او و تجلیگاه اصلی و عمدة هنر غزلسرایی وی است، عبارت از غزل‌هایی است که عارفانگی آن‌ها بیشتر از طریق یا حال و فضای کلی غزل القا می‌شود تا نشانه‌های صریح و موضعی یا اصطلاحات سنتی عرفان شاعرانه» (همان: 113).

بنابراین نظرهای متفاوت دربارة عشق در غزل های سعدی را می‌توان در سه گروه عمده جای داد؛ گروه اول نظر کسانی (اکثریت) هستند که غزل‌های سعدی را عاشقانه و عشق او را هم مجازی می‌دانند و گروه دوم کسانی (اقلیت) هستند که غزل‌های سعدی را عارفانه و بیانش را همواره و همیشه مثل بیان مثلاً مولوی در مثنوی یا شیخ محمود شبستری در گلشن راز می‌دانند. گروه سوم نیز کسانی‌اند که معتقدند سعدی هم غزل عاشقانه محض دارد و هم غزل عارفانه. در این میان شاید بتوان گفت معتدل ترین و مستدل‌ترین سخن دربارة غزل‌های سعدی سخن اصغر دادبه است که به سه مرتبه عشق حسی، عشق خیالی و عشق عقلی (حکیمانه و عارفانه) در غزلیات سعدی معتقد است و میان عشق و هوس در غزل‌های سعدی تفاوت قایل است و عشق او را حتی در پایین‌ترین مرتبه – یعنی عشق حسی- از هوس جدا می‌داند. چنانکه سعدی می‌گوید:

 

هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است                        عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است

                                    (غ 66، ب 1، ص.103)

ایشان پس از استدلال درباره مراتب عشق در غزلیات سعدی در ادامة همین بحث می‌گوید: «سخن سعدی سراسر عشق است. عشق ،پاک است و دارای مراتب، و سعدی از عشق پاک در مراتب مختلف، متناسب با نیازهای انسان سخن می‌گوید. بر این معانی، زبان شعر و بیان شامل شاعرانه را هم بیفزایید: «آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم...» و همانند آن معنی یابد و نیز این سخن «خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست/ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست» و همانندان آن (دادبه،1390: 31).

رهی معیری نیز از جمله شاعرانی است که توفیق چشم گیر او در کار شعر و غزل، او را به فراسوی مرزهای ایران و کشورهای پارسی زبان می‌کشاند. رهی در غم و اندوه ناشی از جدایی به جایی می‌رسد که احساس می‌کند این فاصله و مسافت زیاد –که غالباً در اشعارش فاصله مکانی است –سرانجام او را از پای در خواهد آورد و با حسرت دیدن روی یار از این جهان به سوی جهان باقی رخت سفر خواهد بست؛ چرا که آنقدر این دوری و فاصله طولانی شده که هر گونه روزنة امید را در دل شاعر کور کرده و او را به این باور رسانده که این جدایی ابدی است.

 شاعر عاشق در انتظاری که خود می‌داند پایان ندارد شب را با چشمانی بیدار به صبح می‌رساند. عطش او در رسیدن به معشوق تا حدی است که حاضر است جان خود را فدا کند تا به او دست یابد. او مدام در حال گلایه از معشوق و روزگاری است که سبب ناکامی اش شده و همین ناکامی باعث شده خود را نسبت به معشوق در مرحله‌ای بس پایین‌تر قرار دهد؛ عاشقی زارتر که توان خشم گرفتن بر یار را ندارد و محکوم به سوختن و ساختن در هجران است. او در طلب یار از پا افتاده و باز هم آفتاب وصل دوست بر سرایش نتابیده است.

رهی از وصال یار بسیار ناامید است و اگر جایی اظهار امیدواری می‌کند آنقدر ناچیز است که در میان این همه تیرگی و هجران به چشم نمی‌آید چنان که در بررسی اشعار او تنها سه بیت با مضمون امید به وصال یافت شد:

با امید وصل از درد جـدایی بـاک نیست

کاروان صبــح آید از قفــای نیمه شب

(غ87،ب7،ص169)

آید وصــال و هجــر غــم انگیز بگذرد

ســاقی بیـار بــاده که این نیــز بگذرد

ای دل به سرد مهری دوران صبــور باش

کــز پی رسد بهــار چــو پاییـز بگذرد

(غ164،ب1و2،ص272)

در غزلیات سعدی عاشق همواره از هجران و جدایی در غم و اندوه به سر می‌برد با این تفاوت که او کمتر عجز و لابه می‌کند و اگر شکوه‌ای می‌کند از روی عجز و ناتوانی‌اش نیست. اما افسردگی رهی به مراتب بیشتر از سعدی است و سعدی کمی خوش بینانه‌تر به این مقوله می‌پردازد. در اشعار رهی دوری معمولاً نتیجة بی‌وفایی یا رفتن معشوق است. این معشوق است که سفر می‌کند و از عاشق جدا می‌شود حال آنکه سعدی گاه از روی ناچاری و به حکم تقدیر، خود می‌رود و رفتن اوست که باعث جدایی می‌شود.در این مواقع از قضا و قدر گله می‌کند که به حسرت دچارش کرده و اجازه نداده روی دلدار را سیر ببیند.با وجود این، هجران در اشعار سعدی بیشتر پیامد بی وفایی معشوق است تا رفتن خود عاشق.

 

مقایسة جلوه‌های فراق در سعدی و رهی معیری

بیان سعدی و رهی در بسیاری از مقوله‌های مربوط به هجران و فراق یکسان است؛ چنانکه هر دوی آنها این مضامین را در اشعارشان پرورده‌اند:

1. نا امید بودن از وصال   2- سختی فــراق         3- شکــوه از فراق    4- تحمل نکردن بار فراق

5- مساوی   دانستن فراق با مرگ     6- ابدی دانستن فراق  7- بی خواب بودن عاشق   8 خوش داشتن فراق

9- طولانی بودن فراق

اکنون برای هر یک از موارد بالا، شواهدی از شعر هر دو شاعر را به صورت مقایسه‌ای می‌آوریم و شباهت‌ها و تفاوت‌هایشان را بیان می‌کنیم. گفتنی است که شواهد شعری بسیار زیاد است اما در این جا برای هریک از موضوعات بالا یکی دو نمونه می‌آوریم چرا که نوشتة حاضر گنجایش بیش از آن را ندارد.

 

1. نا امید بودن از وصال

نا امیدی از وصال مضمونی است که در دیوان همة شاعران غزل گو به چشم می‌خورد. شعرای بسیاری این مضمون را با تصاویری زیبا بیان کرده‌اند. سعدی و رهی نیز از این قاعده مستثنا نیستند. هر دوی آنها گهگاه از رسیدن به وصال یار نا امید شده، ابیات زیبایی آفریده‌اند.

سعدی در این باره چنین می گوید:

سعدی به وصل دوست چو دستت نمی رسد

بــاری به یــاد دوست زمــانی بســر بری

(غ551،ب10،ص598)

و رهی می گوید:

مرا به وصل تو ای گل امیــدواری نیست

شب فــراق دراز است و عمر من کوتاه

(غ1، ب 4، ص49)

هر دو شاعر در اشعار خود بیانگر این بوده‌اند که رسیدن به یار امری است محال؛ چراکه عمریست از انتظار برای دیدن روی یار بهره‌ای نبرده‌اند؛ اما سعدی دست کم در نبود یار با خیال او دلخوش است و روزگار را به یاد معشوق سپری می‌کند و رهی در عین حال که جوانی‌اش را به امید وصال یار تباه کرده اکنون نومیدانه و از سر استیصال ،فراق یار را چنان طولانی می‌انگارد که عمرش کفاف آن را نمی‌کند.

 

2. سختی فراق

سعدی:

دیــــده شــاید کـــه بـــی تــو بــرنکنــد

     تــا نبـــینـــد فـــــراق دیــدارت

  (غ36،ب8،ص378)

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

      گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست

(غ117،ب1،ص412)

رهی:

ز داغ و درد جــدایــی کجــا خبـــر داری؟

تو را که دل به فغــان جــرس نمـی‌سوزد

(غ2، ب3، ص51)

بلای هجــر ز هــر درد جانــگداز تـر است

ندیــده داغ جــدایی تعب چه مــی‌دانی؟

(غ14، ب4، ص67)

چنان که می‌بینیم در این جا سعدی با اینکه می‌گوید بدون حضور رخسار یار سزاوار نیست که دیده باز شود و جای خالی او را ببیند و با اینکه فراق را سخت می‌انگارد امیدوارانه‌تر از رهی به مسأله نگاه می‌کند و اعتقاد دارد با امید به وصال می‌توان درد جدایی را تحمل‌پذیرتر کرد؛ حال آنکه رهی اعتقاد دارد درد هجر دردی است جانگداز و سپس به مخاطب هجران نکشیده می‌گوید کسی که طعم فراق را نچشیده و داغ جدایی ندیده نمی‌تواند آن را بفهمد؛ شبیه به همان شعر سعدی که:

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

به ســر نکـوفته باشد در ســرایی را

(غ 21، ب 6، ص 372)

3. شکوه از فراق

شکوه از فراق مضمونی است که همة تقسیم بندی‌های جلوه‌های فراق زیر مجموعه آن قرار می‌گیرند. در واقع همة آنها مثلاً صحبت از نا امیدی و سختی و بی‌خوابی عاشق و ... به نوعی شکوه از فراق است؛ با این حال هر دو شاعر در شعرشان آشکارا از رنج فراق شکوه کرده‌اند.

سعدی گفته است:

قصــه دردم همـــه عالـــم گــرفت

 

در کــــه نگیــــرد نفــس آشنـــا؟

گــر برسـد نــالـة سعــدی به کــوه

کــــوه بنــالــد به زبــــان صـــدا

(غ 2،ب 14 و 15، ص 364)

و رهی می‌گوید:

تا رفتــی از کنــار من ای شـاه ملک دل

صف بسته است لشکر غم پیش و پس مرا

(غ10، ب6، ص63)

داری فــراغتی اگر ای تــازه گـــل ز ما

مــا را بــه دوری تو مجــال فــراغ نیست

(غ11، ب3، ص64)

قصة درد هجر از زبان سعدی در دل همه اثر می‌کند؛ چراکه دردی است که هر کس به گونه‌ای آن را تجربه کرده است. در واقع دردی است مشترک و به همین دلیل است که در دل مخاطب اثر می‌کند و به دل می‌نشیند. سعدی از انعکاس صدا در کوه به زیبایی استفاده کرده تا این درد را به دایرهٴ وسیع‌تری تعمیم دهد و بگوید قصة درد جدایی قصه ایست که از مرز قلب انسان‌ها گذر کرده و حتی کوه را هم به ناله وا داشته است. او این چنین از تصاویر زیبا برای هرچه قوی‌تر نشان دادن احساسات خود استفاده می‌کند تا مخاطب را بیشتر تحت تأثیر قرار دهد.

در واقع غم سعدی وسعت بیشتری دارد و این نشانگر این است که او خود وسیع‌تر می‌اندیشد و احساساتش از مرز فردیت خود او و حتی نوع انسان می‌گذرد و جهان را درگیر می‌کند؛ اما همانطور که می‌بینیم رهی به تجربه‌های فردی یک عاشق و بیان احساسات شخصی او توجه بیشتری دارد.

4. تحمل نکردن بار فراق

در این مورد هر دو شاعر همانند هم هستند. هیچ یک نمی‌توانند بار فراق را تحمل کنند، اما گویی معشوق سعدی مهربان‌تر است؛ چراکه سعدی می‌تواند از او بخواهد به او گوشة چشمی داشته باشد و در حقش احسان کند؛ حال آنکه رهی از معشوق خود می‌خواهد اگر قرار است هرگز به وصال تن ندهد، او را بکشد. اینجا نیز رهی خیلی زود تحمل خود را از دست می‌دهد اما سعدی هم صبور تر است و هم امیدوارتر. در واقع رهی زودرنج‌تر است و آنجا که دست خود را از معشوق کوتاه می‌بیند، دست به دامان مرگ می‌شود.

سعدی:

منه به جــان تو،بار فــــراق بر دل ریش

که پشــــه ای نبــرد سنگ آسیــایی را

(غ21،ب11،ص372)

مشتاقــی و صبوری از حـد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

(غ7،ب 1و2،ص366)

رهی:

رهی به شام جدایی چه طاقتی است مـرا؟

که روز وصـل دلم را قــرار باید و نیست

بکش به تیغم اگــر طالــع وصـالم نیست

که نیست  تا بشکیبــاییم دگــر بــی تـو

نصیب چشم رهی جز سرشک و درد مباد

دمی ز گـریه برآســوده ام اگــر بــی تـو

(غ15، ب6و5، ص68)

رهی چنان بی تاب یار است که حتی روز وصال هم نمی‌تواند آرام و قرار داشته باشد چه رسد به شام جدایی! در واقع او هیجانی‌تر از سعدی می‌اندیشد و به سرعت نیز این هیجانات را بیرون می‌ریزد که به سرعت در دل اثر می‌کند و به همان سرعت هم می‌گریزد حال آنکه اثر بیان سعدی بیشتر با مخاطب باقی می‌ماند.

5. مساوی دانستن فراق با مرگ

سعدی:

سعــدی نتــوان به هیــچ کشـتن

الا بـه فـــــراق روی یــــاران

(غ26،ب9،ص376)

ماهرویا، روی خوب از من متـــاب

بی خطا کشتن چه می بینی صواب؟

(غ27،ب1،ص374)

 

رهی:

تا تو کنار بودیم بود به جــان قــرار دل                            رفتــی و رفت راحت از خـاطر آرمیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فــراق تـو                            تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

(غ18، ب5و4، ص72)

یا ز ره وفـــا بیــا یــا ز دل رهــی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام

                                                                                                                                        (غ19، ب7، ص72)

 

در اینجا نیز سعدی با معشوق صحبت می‌کند و از او می‌خواهد بدون جرم او را نکشد. این نیز بیانگر این است که معشوق او اهل سخن است و دست کم حرف او را می‌شنود. او با معشوقش گفتگو می‌کند و این نشان می‌دهد از او روی خوشی حتی در همین حد اندک می‌بیند. او ادعا دارد هیچ چیز جز دوری یار نمی‌تواند او را بکشد اما به آسانی تسلیم این مرگ نمی‌شود و سعی می‌کند فرصتی از معشوق بگیرد که این فرصت برای دیدن روی اوست. از آن سو رهی را می بینیم که باز تحت تأثیر احساسات آنی است و در برابر این غم که هم پای مرگ است خیلی زود خویشتن داری خود را از دست می‌دهد و خیلی زود هم تصمیم می‌گیرد و از معشوقش هم می‌خواهد در گرفتن تصمیم عجله کند.

او فرصت کمتری به معشوقش می‌دهد حال آنکه سعدی با طمأنینة بیشتری مقابل معشوق خود قرار می‌گیرد. حالت رهی در بیانش همچون شخصی است عصبی و کم طاقت در مقابل سعدی که صبور است و امیدوار.

 

6. ابدی دانستن فراق

سعدی:

سعــدی خیال بیهده بستی امید وصـــل

 

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

زنهــار ازین امید درازت که در دل است

هیهــات ازین خیــال محالت که در سر است

(غ63،ب10و11،ص392)

رهی:

بر سـرای ما نتابد آفتــاب وصــل دوست                               شام درویش اختر دولت نمی داند که چیست

(غ24، ب6، ص80)

آن ز ره مانده سرگشته که ناســازی بخت                             ره به سر منزل وصــلش ننمــوده است منــم

(غ19، ب2، ص73)

سعدی و رهی هر دو در مرحله‌ای از فراق به جایی می‌رسند که از نهایت ناکامی، این دستاورد عشق را امری ابدی به شمار می‌آورند. در این باره هر دو شاعر نظر مشترکی دارند. وقتی انتظار آنها برای رسیدن به معشوق طولانی می‌شود، به این باور می‌رسند که هجران امری است ابدی و آنها مجبورند با این درد ،عمر خود را به سر برند.

سعدی به خود می‌گوید بیهوده امیدوار نباش که به معشوق خود برسی؛ هجر دارد تو را می‌کشد و تو هنوز بر این باوری که می‌توانی به وصال دست یابی؟ اما باز در اینجا هم به امیدوار بودن خود اشاره می‌کند؛ امیدی که گویی جزئی از وجودش است آن هم امیدی دراز. او خود را به خاطر این امید طولانی سرزنش می‌کند و همین نشانگر این است که او در دل امیدوار است.؛ چراکه اگر امیدش را از دست داده بود نیازی نبود خودش را سرزنش کند بلکه می‌توانست مانند رهی نتیجه‌ای قطعی بگیرد که بخت درویش هیچ دریچه‌ای برای ورود خورشید وصال ندارد.

 

7. بی خواب بودن عاشق

سعدی:

من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این

روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

                                       (غ8،ب 2،ص 367)

روز وصــــلم قــرار دیــدن نیســت

شــب هجــرانم آرمیــدن نیســت

                                      (غ124،ب1،ص415)

رهی:

دیشب چراغ دیده من تا سپیده سوخت                               آتش فتاده بی تو به ماتم سرای اشک

(غ34، ب7، ص94)

اختر بیــــدار دانـد حــال شب ناخـفته را

با خبر از دیده شب زنــده دار من تـــویی

دوری ظاهر دلیل دوری دل نیست، نیست

با توام دیگر چرا در انتظــار من تــویی؟

(غ62، ب 7و6،135)

این که عاشق در هوای معشوق و دوری از او خواب و آسایش خود را از دست بدهد امری است طبیعی که هر کس ممکن است آن را تجربه کرده باشد و شنیدن بیان هنرمندانه آن و نیز احساسات متعلق به آن بر دل می‌نشیند.

سعدی و رهی هر دو بر این باورند که دور بودن از یار خواب را از چشم عاشق دور می‌کند و قرار را از دلش می‌گیرد. هر دو نیز برای بیان زیباتر این موضوع از تشبیه و استعاره مدد جسته‌اند.

 

8. ارزشمند دانستن و غنیمت شمردن فراق

سعدی:

هرکه هوایی نپخت ،یا به فراقی نسوخت

 

آخر عمر از جهان ،چون برود خام رفت

(غ141،ب7،ص422)

رهی:

نه وعــدة وصلم ده نه چــارة کارم کن                            من تشنه ی آزارم خوارم کن و زارم کن

                                                                                                                                   (غ 136، ب1، ص233)

سعدی برای فراق ارزش قایل است. او اعتقاد دارد عشق انسان را پخته می‌کند و او را تعالی می‌بخشد. در واقع درد و رنج عشق را وسیله‌ای برای رسیدن به کمال می‌داند و ادعا می‌کند این فراق و هجران است که انسان را از خامی و ناپختگی بیرون می‌آورد. حال آنکه رهی از زاویة دیگری به این موضوع نگاه می‌کند و آن را گونه‌ای دیگر می‌بیند و بیان می‌کند؛ یا بهتر بگوییم دلیل دیگری برای پذیرفتن هجران می‌آورد. او هجران را سبب آزرده شدن عاشق می‌داند و بر خلاف سعدی اعتقادی به ساخته شدن شخصیت و روح انسان در سایة فراق ندارد و باز در حالتی که گویی از عصبانیتش نشأت گرفته از معشوق می‌خواهد نه او را به وصال وعده دهد و نه چاره‌ای برایش بیندیشد بلکه او را در هجران نگه دارد و موجب آزار هرچه بیشترش شود چراکه او تشنة آزار است. گویی شاعر آن لحظه در حالت روانی خاصی بوده که میل به آزرده شدن داشته است که این موضوع باز حکایت از بی صبری و کم طاقتی‌اش دارد.

 

9. طولانی بودن فراق

سعدی

شــب فـــــراق نخواهم دواج دیبــــا را

که شــب دراز بـــود خوابگــاه تنهــا را

(غ4،ب1،ص365)

سعدیــا ،نوبتـــی امشب دهل صبح نکوفت

یـا مــگر روز نباشــد شـب تنـهــایی را

(غ20،ب10،ص372)

 

رهی

خزان هجر بر این بوستان نیــابد دست

نسیم تفرقه در این چمن نجــوید راه

مرا به وصل تو ای گل امیدواری نیست

شب فراق دراز است و عمر من کوتاه

(غ1، ب 3و4، ص49)

همواره زمان برای شخص منتظر به کندی و سختی می‌گذرد. این انتظار برای شاعران دستمایهٴ آفرینش ابیاتی زیبا و گله آمیز بوده است. از نظر سعدی شب برای آنکه تنهاست، طولانی می‌شود؛ اما این طولانی بودن برایش فایده‌ای ندارد چراکه خواب به چشمش نمی‌آید و کسی که در شب خواب ندارد نیازی هم به دواج دیبا ندارد. شب هجران چنان بر سعدی گران می گذرد که گویی قرار نیست صبح بدمد.

رهی نیز در چنین وضعیتی مانند سعدی می‌اندیشد. او در شب جدایی آنقدر نا امید است که باور کرده این شب، چنان طولانی است که عمر محدود او اجازه نمی‌دهد صبح را ببیند. و در بیتی دیگر به دل خود می‌گوید بهتر است بیهوده شکوه نکنی؛ چراکه تا بوده همین بوده.

 

نتیجه‌گیری

در بررسی غزلیات سعدی و رهی معیری به نتایجی دست یافتیم که نشان می‌دهد دیدگاه این دو شاعر نسبت به فراق گاه نزدیک به هم و گاهی متفاوت است. هر دو شاعر چنانکه نشان دادیم در نه مقولة مذکور دربارة فراق مشترکند اما در همین حال در چگونگی بیان آن و احساسات خود نسبت به آن، تفاوت‌های ظریفی با هم دارند که به شرح زیر است:

سعدی و رهی هر دو در آوردن مضامین فراق که به سختی و دوری و نا امیدی اشاره می‌کنند، دیدگاهی یکسان دارند؛ مثلا رهی می‌گوید وصال معشوق امری است محال و با این عمر محدود نمی‌تواند امیدی به رسیدن به یار داشته باشد و زبان به شکوه می‌گشاید و بی‌تابی می‌کند.

در غزلیات سعدی نیز عاشق همواره از هجر و جدایی در غم و اندوه است با این تفاوت که او کمتر عجز و لابه می‌کند و اگر شکوه‌ای هست از روی عجز نیست. از این رو ناامیدی رهی در مقایسه با سعدی به مراتب بیشتر است و سعدی کمی خوش بینانه‌تر به این مقوله می‌پردازد.

در اشعار رهی فراق معمولاً نتیجه بی وفایی یا رفتن معشوق است حال آنکه در شعر سعدی علاوه بر بی وفایی معشوق، سعدی گاه از روی ناچاری و به حکم تقدیر، خود می‌رود و رفتن اوست که باعث جدایی می‌شود نه رفتن معشوق. همچنین سعدی خوش بینانه‌تر به هجر نگاه می‌کند و آن را می‌پذیرد و معتقد است که در رابطه عاشقانه، عاشق و معشوق ناگزیر از فراقند و به همین دلیل با هجران نمی‌ستیزد بلکه به امید وصال آن را قبول و تحمل می‌کند. رهی امیدواری سعدی را ندارد و اگرچه همانند سعدی در فراق یار شب زنده داری می‌کند اما نتیجه‌اش افزونی غم و اندوه است حال آنکه سعدی را امید به وصال بیدار نگاه می‌دارد.

در استفاده از عناصر خیال برای بیان درد جدایی و هجران هم این دو شاعر از تشبیه بهرة فراوان جسته‌اند و بیشترین توجهشان معطوف به این عنصر خیال‌انگیز است. پس از تشبیه، سعدی بیشتر توجهش به تشخیص یا جاندار­انگاری و سپس استعاره مصرحه و کنایه است، در حالی که رهی بعد از تشبیه، از استعاره مصرحه و مکنیه و سپس از تشخیص و در نهایت از کنایه استفاده می‌کند

منابع

1- برزگر خالقی، محمد رضا و عقدایی، تورج (1386)، شرح غزل‌های سعدی،2 ج ،تهران:زوار ،چاپ اول.

2- حمیدیان، سعید (1383)، سعدی در غزل، چاپ اول، تهران:نشرقطره، چاپ اول. 

3- حمیدی شیرازی، مهدی (1375)، «بحثی دربارة سعدی»، مقالاتی دربارة زندگی و شعر سعدی، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران: امیرکبیر، چاپ اول، صص90-114.

4- رهی معیری، محمد حسن (1384)، کلیات رهی معیری ،تهران:زوار،چاپ ششم.

5- دادبه، اصغر (1390)، «سعدی فردوسی دوم»، (گفتگو با اصغر دادبه دربارة استاد سخن سعدی)، کتاب ماه (ادبیات)، فروردین ماه، شماره 48، صص24-31

6- سعدی، مصلح بن عبدالله (1380)، کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، تهران: نشر نامک، چاپ دوم.

7-ـــــــــــــــــــــــ (1377)، دیوان غزلیات سعدی، شرح خلیل خطیب رهبر، تهران: مهتاب، چاپ دهم.

8- عیوضی، رشید (1375)، «تاثرات همام تبریزی از سعدی شیرازی»، مقالاتی دربارة زندگی و شعر سعدی، صص208-210.

9- محیط طباطبایی، محمد (1375)، «نکاتی در سرگذشت سعدی»، مقالاتی دربارة زندگی و شعر سعدی، صص 347-360.

10- همایون کاتوزیان، محمد علی (1385)، سعدی شاعر عشق و زندگی، تهران: نشر مرکز، چاپ اول.

&� lt � � 56.8pt;direction:rtl; unicode-bidi:embed'>4. شریعت، محمدجواد (1363)، کشف‌الابیات مثنوی، اصفهان: انتشارات کمال

 

5. شفیع آبادی، عبدالله، ناصری، غلامرضا (1387)، نظریه‌های مشاوره و روان درمانی ،تهران:مرکز نشر دانشگاهی .

6. شهیدی، سید جعفر(1379)، شرح مثنوی 5جلد، تهران: انتشارات علمی فرهنگی.

7. فروزانفر، بدیع الزمان (1390)، شرح مثنوی شریف 3جلد،تهران: انتشارات زوّار.

8. ــــــــ (1362)، مآخذ و قصص و تمثیلات مثنوی ،تهران: چاپخانة سپهر.

9. گرجی، مصطفی (1388)، هرکه را درد است او بردست بو،تهران: انتشارات جهاد دانشگاهی.

10. مولوی، جلال‌الدین محمد (1363)، مثنوی معنوی، به تصحیح رینولد. ا. نیکلسون، تهران: انتشارات امیرکبیر.