تحلیل ابعاد معناشناختی رنگها در مثنوی معنوی

نویسندگان

چکیده

چکیده مثنوی معنوی یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی است که مولانا جلال الدین بلخی آن را به نظم کشیده است. یکی از عناصری که باعث افزایش زیبایی و جذّابیت اشعار این اثر نفیس گشته؛ استفاده از عنصر رنگ است که آمدن آن در لابلای ابیات مثنوی دارای دلالات معین و اغراض خاصی است. مولانا 2275 بار از رنگها در مثنوی به صورت مستقیم و غیر مستقیم استفاده کرده است که آن رنگ‌ها عبارتند از: سیاه، سفید، سبز، قرمز، زرد و مشتقات اینها. پرکاربرد‌‌ترین رنگ در اشعار مولوی، رنگ زرد و کم کاربرد‌ترین آن رنگ سفید است. مولوی مرادش علاوه بر وصف طبیعت رنگها، تعبیر از حالات مختلف انسان و طبیعت پیرامون در موقعیت‌های مختلف است. و در این راه، گاه از تشبیه، استعاره، کنایه، و یا رمز بهره برده است.  

کلیدواژه‌ها


مقدمه

1. رنگ از مهم­ترین پدیده­ها و عناصری است که تصویر ادبی را تشکیل می­دهد؛ چرا که با تمام زمینه­های زندگی ارتباط محکم دارد و با علوم طبیعی، روان­شناسی، دین، فرهنگ، ادب، هنر و اسطوره سخت در ارتباط است. (الشریف، 1974: 1) رنگ­ها علاوه بر ماهیت خود به عنوان یکی از مظاهر واقعی در تصویر شعری، دربردارندة میراث فرهنگی هستند که ساختار اسطوره­ای و تمدن فرهنگ­ها، در آن نمود دارد و دلالت­های زیبایی­شناسی دارند. (محمد خلیل، 2001: 193) رنگ به طور کلی در طبیعت پیرامون و حتی در انسان­ها خصوصاً در رنگ پوست، چشم، مو و غیره نیز نمود یافته است که در زیبایی و یا زشتی انسانها نقش تعیین کننده­ای دارد.

رنگ اشیا و شکل آنها از جمله مظاهر حسّی هستند که باعث تواتر در اعصاب و حرکت در مشاعر می­شوند؛ امّا شاعر مانند کودک این رنگها و اشکال و بازی با آنها را دوست دارد، البتّه بازی که در درجه نخست باعث کشف یک صورت، و در درجه دوم باعث برانگیختن خواننده می­شود، بنابراین شعر در سایه الوان و اشکال شکل می­گیرد. (اسماعیل، بی تا: 129-130) بررسی دقیق آثار ادبی، نشان می­دهد که به کارگیری رنگ در آثار ادبی با همه­ی زمینه­های ساختاری و بلاغی متن ادبی، ارتباطی تام دارد. (عصفور، 2003: 281) بنابراین عنصر رنگ به عنوان گسترده­ترین حوزة محسوسات انسان در تصویرهای شاعران سهم عمده­ای دارد و از قدیم­ترین ایّام مجاز­­­ها و استعاره­های خاصّی از رهگذر توسعه دادن رنگ در غیر مورد طبیعی خود وجود داشته است چنانکه بسیاری از امور معنوی که به حس زیبایی در نمی­آیند با صفتی که از صفات رنگهاست، نشان داده شده­اند. (شفیعی کدکنی، 1370: 274 )

با توجه به اهمیت رنگها در متون ادبی، پژوهشهای بسیاری در این باره توسط محقّقان صورت گرفته است که می‌توان به این پژوهش­ها اشاره نمود:

- مقالة مشترک کاووس حسن لی و مصطفی صدیقی با عنوان «رنگ در آثار سپهری»، مجلة علمی پژوهشی دانشگاه شهید باهنر کرمان، بهار1382، شمارة 13.

- مقالة مشترک سید علی قاسم زاده و ناصر نیکوبخت با عنوان «روانشناسی رنگ در اشعار سهراب سپهری»، فصلنامة پژوهشهای ادبی، پاییز و زمستان 1382، شمارة 2.

- مقالة اکرم جودی نعمتی با عنوان «تناسب رنگ­ها در صور خیال و هستة روایی شاهنامه»، دو فصلنامة علمی- پژوهشی «پژوهش، زبان و ادبیات فارسی»، پاییز و زمستان1387، شمارة یازدهم.

- مقالة شهناز شاهین با عنوان «بررسی نماد رنگ در تئاتر و ادبیات و در آیین ملت­ها»، نشریة هنرهای زیبا، تابستان 1383، شمارة 18.

- مقالة مشترک زرین تاج واردی و آزاده مختاری با عنوان «بررسی رنگ در حکایتهای هفت پیکر نظامی»، ادب پژوهی، تابستان 1386، شمارة دوم.

- مقالة مهین پناهی با عنوان «روانشناسی رنگ در مجموعه اشعار نیما»، فصلنامة پژوهشهای ادبی، تابستان و پاییز 1385، شمارة 12و 13.

- مقالة مهیار علوی مقدّم و سوسن پورشهرام با عنوان «کاربرد نظریة روان شناسی رنگ ماکس لوشر در نقد و تحلیل شعر فروغ فرخزاد»، پژوهشهای زبان و ادبیات فارسی(علمی- پژوهشی) دانشگاه اصفهان، تابستان 1389، دورة جدید، شمارة 2(پیاپی6).

شاعران بسیاری در اشعار خود از این عنصر بهره جسته­اند که از جمله آنها مولانا شاعر بزرگ و پرآوازة ادب فارسی است. مولانا 2275 بار از رنگها در اشعار خود به صورت مستقیم و غیر مستقیم استفاده کرده است. که آن رنگ­ها عبارتند از: سیاه، سفید، سبز، قرمز، زرد و مشتقات اینها، در اینجا سعی داریم طی مقاله­ای به بررسی عنصر رنگ و نحوة کاربرد آن در مثنوی معنوی بپردازیم. هدف اصلی این مقاله بررسی رنگ­های به کار رفته در کل مثنوی و میزان کاربرد این رنگها در ایجاد زیبایی و جذابیت ابیات مثنوی است و بررسی اینکه مولانا از این رنگها به صورت استعاره و کنایه و رمز در تعبیر از چه چیزهایی استفاده کرده است.

در این مقاله سعی بر این شده تا به سؤالات ذیل پاسخ داده شود:

-           چه رنگ­هایی در مثنوی بیشترین کاربرد را دارد؟

-           آیا مولوی رنگ را تنها برای وصف اشیا به کار برده یا معنای دیگری را در پس این رنگ دنبال می­کند؟

بررسی ابعاد معنایی رنگ در مثنوی موضوع جدیدی بوده و تاکنون کسی بدان نپرداخته است.

 

2. رنگ سیاه و دلالت های آن              

رنگ سیاه با معانی بسیاری مرتبط است که می­توان آن را از جهتی در مرگ، و از جهت دیگر با شر و مهانت، و در بعضی جایگاه‌ها در قداست و وقار خلاصه کرد و این معانی پیوسته تا به امروز برای رنگ سیاه رایج است (ریاض، 1983: 260). سیاه رنگی است که حزن و بدبینی و تشاؤم و ترس را برمی­انگیزد. و مرتبط به شب و تاریکی است (مختار عمر، 1997: 200-205). این رنگ در برخی مواقع نماد زیبایی است مثلا در رنگ چشم و رنگ موی انسانها که از جلوه­های زیبایی افراد به شمار می­رود.

رنگ سیاه در اساطیر، در بسیاری از موارد، نماد پلیدی­ها و نیروهای شر و اهریمن و دیوان و جادو است، چنانکه برای نشان دادن پلیدی موجودات اساطیری از رنگ سیاه استفاده می­کنند (واردی، 1386: 169).

2.1. دلالت های رنگ سیاه در مثنوی

رنگ سیاه در مثنوی مولانا بسامد بالایی دارد و از رنگهای پرکاربرد است که در این اثر ارزنده به کار رفته است و بر برخی رنگهای به کار رفته، غلبه یافته است. گاه شاعر به طور مستقیم لفظ سیاه را به کار می­برد و گاه به صورت غیر مستقیم از لفظ شب و تاریکی آن و ظلمت که از الهامات رنگ سیاه است بهره برده است. متداول­ترین معنای رنگ سیاه در اشعار مولانا، ظلم و تباهی وگمراهی است. مولانا رنگ سیاه را به صورت نمادی از تباهی، شرمندگی، گمراهی به کار برده است. مولوی لفظ سیاه را 126 بار به صورت مستقیم و 424 بار به صورت غیر مستقیم در قالب الفاظی مثل شب، ظلمت، تاریکی، سایه، کلاغ و تیرگی استفاده کرده است و این رنگ در مجموع 17/24% درصد از رنگها را به خود اختصاص داده است. که لفظ شب بیشترین کاربرد را داشته است.

 

نوع رنگ

دفتر اول

دفتر دوم

دفتر سوم

دفترچهارم

دفترپنجم

دفترششم

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

سیاه

مستقیم

30

31/6

29

32/7

20

63/5

17

61/5

11

36/3

19

53/4

غیرمستقیم

90

94/18

59

89/14

71

20

49

17/16

53

2/16

102

34/24

                                

2.2. ناپاکی:

در بیت زیر شاعر لفظ سیاه آبه را به صورت کنایی برای تعبیر از ناپاکی به کار برده است:

رنگ‌های نیک از خُمِّ صفاست      رنگ زشتان، از سیاهابه­ی جفاست

(د1: ب765)

رنگ­های خوب از خُم صفا حاصل می‌شود. یعنی اعمال خوب از قلب پاک ناشی می‌گردد. ولی رنگ­های زشت از آب تیره رنگ و طبع ناسالم است. یعنی اعمال و آثار زشت از قلب ناپاک ناشی می­شود. رنگ‌های خوب همان اخلاق حمیده و اوصاف جمیله است از خمخانة صفا و بیرنگی است. پس عقیده مولانا ارزش آدمی به رنگ و نژاد و حلیه ظاهری او نیست، بل به صفات اوست. (زمانی،1387،د1: 269)

2.3. کنایه از کثیف و گل آلود بودن:

   و در جای دیگر می­گوید:

بُت، سیاهابه است اندر کوزه یی            نَفس، مر آبِ سیه را چشمه یی

(د1: ب775)

شاعر در اینجا از صنعت تشبیه بهره برده و بت را به آب سیاه وگندیده اندرون کوزه تشبیه کرده است و بیان داشته که منبع اصلی شهوات و امیال حیوانی، همان نفس است.

سنگ می‌بارید بر اعدایِ لوط     تا که در آبِ سیه خوردند غوط

 (د4: ب789)

مولانا در این بیت اشاره می کند به اینکه به فرمان خداوند بر دشمنان لوط از آسمان سنگ و آتش می‌بارید و در آب سیاه و کثیف غوطه­ور شدند و نابود گشتند.

2.4. کنایه از تلخی و بدمزگی:

گاه «آب سیاه» را در تعبیر از تلخی آب به کار می‌برد:

گشت شهرستان چون فردوسشان      دجلة آب سیه، رو، بین نشان

(د3: ب88)

نظر به خرابه­های شهر لوط است در نزدیکی بیت المقدس، که ناصر خسرو نیز آن را دیده و نوشته است که در جنوب طبریّه است و آبِ دریای آن تلخ است(که مولانا «آب سیاه»می­گوید)(استعلامی، 1375، د3: 229)

2.5. صفت شیران:

   مولانا سیاه را صفت شیران خشمگین و قوی به کار برده است:

ژَغ ژَغ دندان او دل می شکست          جان شیران سیه می‌شد ز دست

(د3: ب1105)

ژغ ژغ اسم صوت است، مولوی در این بیت به صدای دندان اژدهای حضرت موسی اشاره دارد که صدای آن جرأت همه (ساحران) را از بین می­برد. و ساحران با آن همه اعتماد به نفس و ادّعای قدرت، از آن صدا به ترس و هراس افتادند.

2.6. اراده معنای اصلی و کنایی در کنار هم:

مولانا گاه در یک بیت از معنای طبیعی و کنایی رنگ سیاه در کنار هم استفاده می­کند:

هر سیه دل می سیه دیدی ورا          مردم دیده سیاه آمد چرا؟

(د3: ب3524)

«سیه دل» کسی است که دلش به نور حق روشن نیست و از بلال حبشی جز چهره سیاه نمی­بیند. مردمک چشم هم سیاه است اما مرکز بینایی و روشنی است. بلال هم با همه سیاهی نور حق را می­دید و روشن بود (استعلامی، 1375، د3: 373)

2.7. کنایه شرمندگی و خجلت :

            پر کاربردترین اصطلاحات رنگ سیاه لفظ سیه رویی است که کنایه از شرمندگی و خجلت است:

آن یهودی، شد سِیَه رُو و خَجِل       شد پشیمان، زین سبب بیمار دل

(د1:ب807)

سرانجام آن شاه ستمگر شرمنده و خجل زده شد و بدین جهت آن بیمار دل پشیمان و نادم گشت.

2.8. استعاره از زمستان و پاییز:

گاه مولانا از لفظ مرگ سیاه  به صورت کنایی برای تعبیر از زمستان و پاییز  بهره برده است:

آنچه خوردی، واده ای مرگِ سیاه         از نبات و دارو و برگ و گیاه

(د1: ب1895)

ای مرگ سیاه آنچه که خورده­ای از نبات و برگ گیاهان طبی پس بده.[ تمثیل است بسیار لطیف و شاعرانه از منظره خزان و زمستان و باز آمدن بهار. و مراد مولانا، اثبات قدرت خداست بر میراندن و زنده کردن و رفته را باز آوردن (زمانی، 1387، د1: 586)

2.9. کنایه از فنا و تباهی:

و نیز مولانا در برخی از اشعارش شب را نماد فنا و تباهی قرارداده است:

روز باران است، می رو تا به شب        نَه ازین باران، از آن بارانِ ربّ

(د1: ب2011)

شاعر بیان می­دارد که روز همچون باران رحمت الهی است و روز نماد سرزندگی و حیات گرفته شده است و تا فرا رسیدن شب (فنا و تباهی) از این باران رحمت بهره ببر و این باران، باران رحمت پروردگار جهانیان است که دلها را زنده می‌گرداند.

2.10. استعاره از علایق دنیوی:

و در جایی دیگر شب را کنایه از علائق دنیوی به کار برده است:

سست چشمانی که شب جولان کنند        کِی طوافِ مشعله ایمان کنند؟

(د5: بیت26)

«سست چشم» یعنی کسی که قادر به دیدن نور تابان خورشید نیست، و در اینجا آدم دنیا دوست مورد نظر است، و «شب» استعاره از علائق دنیایی است. «مشعله ایمان» استعاره از حسام الدّین است (مولوی، 1375: دفتر5، بیت26، ص210)

از آنکه روزِ دین پیدا شود‌      نزدِ مالک، دزدِ شب رسوا شود

 (د2: ب1064)

پیش از آنکه روز جزا آشکار شود و قیامت فرا رسد، در نزد صاحب روز جزا، دزد شب رسوا می­شود. [اهل هوی که حرامیان دین و ایمان مردم­اند در این دنیا که به اعتبار گوشیدگی و احتجاب، همانند شب است، در لباسِ صالحان در می‌آیند و توشه معنوی آنان را در می­ربایند، هر چند که تیرگی دنیا سبب پوشیدگی چهره حقیقی آنان می­گردد ولی در نزد حق تعالی و انبیاء الله کاملاً رسوا و شناخته شده­اند. بیت فوق اشاره دارد به آیه4 سوره فاتحه: مالِکِ یَومِ الّدینِ. «صاحب روز جزا»] (زمانی،1388، د2: 285)

2.11. کنایه از ماتم و عزا :

گاه مولانا سیاهی را نماد ماتم و عزا دانسته که این کاربرد در بین شاعران فارسی­گو به وفور دیده می­شود. از نظر روان­شناسان «رنگ سیاه ایجاد غرور و در عین حال کدورت روحی می­کند. سیاه رنگ غم است، رنگ اندوه است، رنگ سیاه در عزاداری برای این مورد استفاده قرار می­گیرد که به عنوان نمادی، غم را همیشه در درون انسان حفظ می­کند(فروزان، 1375: 45):

گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَت        هم قضا دستت بگیرد عاقبت

(د1: ب1258)

شاعر در این بیت از صنعت تشبیه بهره برده است. قضا لباس سیاه پوشد کنایه از ماتم و سوگواری و روزگار بد انسان است.

2.12.  استعاره از تاریکی و گمراهی :

 در برخی اشعار، سیاهی را استعاره از تاریکی گمراهی قرار  داده است:

گر تو ینبوع الهی بوده‌ای          این چنین آبِ سیه نگشوده‌ای

(د1: ب3236)

اگر تو سرچشمه الهی بودی، هرگز چنین آب سیاهی را روان نمی­داشتی و اگر واقعاً نور حق با تو می­بود هرگز به سوی تاریکی و ظلمت گرایش نمی­کردی. (مولوی، 1387، د1 :935)

گاه «سیه کاری» را در تعبیر از گمراهی و گناه استفاده کرده است:

پس سیه کاری بود رفتن ز جان          بهر تخییلات جان، سوی دخان

(د5: ب574)

شاعر بیان می­دارد که کسی که روح مطلق یعنی حق تعالی را، درک کند، با این وجود به دنبال قیاس باشد راه به خطا برده و مرتکب گناه گشته است.

2.13. کنایه از شهوت :

در جای دیگر از لفظ سیه­کاران به معنای انسان­های اسیر شهوات بهره برده است:

گفت حقشان: گر شما روشن گرید      در سیه کارانِ مُغفَل منگرید

(د1: ب3350)

خداوند متعال به هاروت و ماروت و دیگر فرشتگان فرمود: اگر شما دارای ضمیر روشن و نورانی هستید به سیاهکاران (انسانهای اسیر شهوات) غفلت­زده توجه نکنید. یعنی آنها را سرزنش و باز­خواست نکنید.

2.14. استعاره از مصیبت و بدبختی :

در جای دیگر مولانا از لفظ ظلمات به عنوان نماد مصیبت و بدبختی استفاده نموده است:

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم          آن ز بی باکی و گستاخی است هم

(د1: ب89)

ظلمات مجازاً سیاهی دل و دوری از معرفت است.

2.15. کنایه از مرگ و غم :

مولانا در برخی اوقات در یک بیت دو رنگ سیاه و سبز را به شکلی زیبا در دو معنای متضاد گنجانده است. زاغ سیاه پوش را کنایه از مرگ و غم و گلستان سبز رنگ را استعاره از شادی و حیات و خرّمی قرار داده است:

زاغ ، پوشیده سیاه چون نوحه گر        درگلستان، نوحه کرده بر خُضر

(د1: ب1893)

زاغ مانند نوحه­گرانی که مصیبت دیده­اند و در ماتم به سر می­برند، سیاه پوشیده، و در گلستان برای نابودی سبزه زاران و چمنزاران، نوحه سر می­دهد.

2.16. کنایه از تیره بختی وشقاوت:

و در برخی اوقات لفظ سیاه را صفت گلیم قرار داده است:

این حدیثش همچو دُود است ای اله    دست گیر، ار نَه گلیمم شد سیاه

(د 2: ب 2706)

2.17. کنایه از رسوایی:

مولانا گاه رنگ سیاه را در وصف چهره به کار برده است که سیاه رویی کنایه از رسوایی است:

قلب را من کی سیه رُو کرده ام؟     صَیرَفیّ ام، قیمتِ او کرده ام

(د2: بیت2674)

من کی سکّه تقلّبی و ناسره را رسوا و روسیاه کرده­ام؟ من یک صرّافم که فقط بها­ی آن را تعیین کرده­ام. [در اینجا ابلیس می­گوید: من خالق شُرور نیستم، بلکه شُرور در نهاد آدمیان سرشته شده، به این دلیل که هرگاه قصد ایشان می­کنم به ندای من پاسخ مثبت می­دهند. اگر سنخیّتی میان نهاد آدمیان و دعوت و اضلالّ من نبود چنین پاسخی داده نمی­شد.] (زمانی، دفتر دوم، 1388: 661)

قصد ایشان جُز سیه رویی نبود        خیرِ دین کی جُست ترسا و جهود؟

(مولوی، 1388، د2: ب 2859)

نیّت این منافقان رسوا کردن آیین محمّدی بوده و بس. و مسیحی و یهودی چه هنگام ممکن است که خیر خواه دین محمد (ص) یعنی دین اسلام باشند؟

 

3. رنگ سفید و دلالت های آن

شاعران این رنگ را رمز ایجابیه و خیر و هر چیز زیبا قرار داده­اند. (خیتی، 1986: 346) رنگ سفید نوری را تمثیل می‌کند که بدون آن، دیدن هیچ رنگی ممکن نیست و احساس آرامش و طمأنینه را برمی­انگیزد. (شکری، 1985: 185).رنگ سفید رنگ طهارت، پاکی، روشنی، صداقت، هدایت، سعادت، آزادی، حق، عدالت و عظمت است. این رنگ در بین همه­ی ملت­ها با پاکیزگی، صداقت و صافی مرتبط بوده و اعراب قدیم، از تعبیراتی استفاده کرده­اند که به این امر دلالت دارد مانند «ید بیضاء» و «کلام أبیض» و برای مدح کرامت، از آن بهره برده­اند و به خاطر ارتباطش با نور و سفیدی روز در تعبیراتشان، از این رنگ استفاده کرده و از آن برای نقره و شمشیر، زمین بی­آب و علف، مرگ، روز و غیره تعبیر نموده­اند. (مختار عمر، 1997: 69­ـ70)

3.1. دلالت های رنگ سفید در مثنوی

رنگ سفید در مثنوی مولانا نسبت به رنگ سیاه که به کثرت یافت می­شود کاربرد کمتری دارد و به ندرت یافت می‌گردد. و این کاربرد هم اکثراً به صورت مستقیم است وگاه  غیر مستقیم در چیزهایی که بر رنگ سفید دلالت دارند مثل حُمیرا، حور و امثال اینها. شاعر 34بار لفظ سفید را به صورت مستقیم و 21 بار به صورت غیر مستقیم استفاده کرده است که در مجموع 41/2%  از رنگ­های مثنوی را به خود اختصاص داده است.

 

نوع رنگ

دفتر اول

دفتر دوم

دفتر سوم

دفترچهارم

دفترپنجم

دفترششم

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

سفید

مستقیم

6

26/1

5

26/1

9

53/2

6

98/1

1

3/0

7

67/1

غیرمستقیم

5

05/1

9

27/2

1

28/0

1

33/0

2

61/0

3

71/0

 

3.2. استعاره از زیبایی:

متداولترین کاربرد رنگ سفید برای تعبیر از زیبایی است که مولانا سپیدی را گاه برای وصف رنگ پرنده باز به کار برده است که باعث زیبایی این پرنده شده است:

باز اگر باشد سپید و بی نظیر       چون که صیدش موش باشد، شد حقیر

(د6: ب136)

گاه شاعر رنگ سفید را در کنار رنگ سیاه به کار برده و سفید را رمز زیبایی و سیاه را نماد زشتی استفاده کرده است:

ظاهرِ نقره گر اِسپیدست و نُو         دست و جامه می سیَه گردد ازو

(د1: ب449)

اگر چه ظاهر نقره سفید و پُر رونق است، ولی دست و لباس را سیاه می­کند؛ زیرا خاصیت نقره این چنین است[ریاکاران بر همین وصف اند]در مورد وزیری است که  به عیسویان می­گفت در طریق دین خود چابک و چالاک باشید امّا فحوای کلام و عمق مقصودش، روح و جان مستمعان را سست می­کرد و آنان را در سلوک آیین خود درمانده می­ساخت (زمانی، 1387، د1: 178)

3.3. کنایه از رو سپیدی :

مولانا گاه لفظ «رو سپیدی» را در تعبیر از رستگاری انسان با تقوا به کار برده است:

عفو باشد، لیک کو فرّ امید       که بود بنده ز تقوی رو سپید؟

(د5: ب3155)

شاعر اذعان دارد که در هر حالی می­توان به عفو و بخشش پروردگار امید داشت لیکن این امید، با امید شخص باتقوا و پرهیزکاری که با تقوای خود رو­ سفید گشته و بدین وسیله رستگار شده، بسیار متفاوت است و قابل قیاس نیست.

 

3.4. کاربرد غیرمستقیم حور در معنای رنگ سفید که دلالت بر زیبا رویان سپید اندام دارد:

در جای دیگر کلمه حور را به معنای زیبارویان سپید اندام برای دلالت بر رنگ سفید به کار برده است و می­گوید:

از پی نظّارة او، حور و جان        پُر شده آفاق هر هفت آسمان

(د1: ب3950)

برای تماشای او، حوریان و زیبا رویان و روح­های انسانهای صالح، همه آسمانها را پُر کرده­اند.

3.5. کنایه از پیری و کهنسالی :

شاعر اصطلاح «ریش سپید» را در تعبیر از پیری و کهنسالی به کار می­برد:

گفت:از ریشم سپیدی کن جدا       که عروس نو گزیدم ای فتی!

 (د3: ب1378)

بی مرادِ تو شود ریشت سپید        شرم دار از ریش خود ای کژ امید!

 (د4: ب664)

3.6. وصف رنگ چهره:

شاعر کاربرد مستقیم رنگ سفید را گاه در مقابل رنگ سیاه استفاده کرده است؛ یعنی در اکثر مواقع هر جا کلمه سفید باشد سیاه نیز در کنار آن ذکر شده است و برای اغراض متعدّدی این تضاد به کار رفته است گاه از این دو رنگ در وصف رنگ چهره افراد استفاده کرده و بیان داشته که در روز قیامت رنگ چهره و نژاد با اهمیّت و مهم نیست:

چون بزاید در جهانِ جان و جُود         پس نَمانَد اختلافِ بیض و سُود

 (د1: ب3517)

همینکه آن جنین از رحم مادر در جهان جان و بخشش یعنی در جهان پس از مرگ زاده شد، دیگر میان آنها اختلاف از بین می­رود و دیگر بر سر اینکه آن کودک، سیاه است یا سفید نزاع در نمی­گیرد.(زمانی، 1387، د1: 1010)

 

3.7. وصف اهل حق:

وگاه از رنگ سیاه و سفید در وصف اهل حق و اهل باطل بهره می­برد و می­گوید: 

یومَ تبیَضُّ وتسوَدُّ وُجُوهٌ            تُرک و هندو، شهره گردد آن گروه

 (د1: ب3524)

روز قیامت برخی از چهره ها سفید و برخی سیاه می­گردد. و از قومیت­های مختلف یعنی ترک و هند و غیره آن گروه مشهور می­گردد. مصراع اول مقتبس از آیة 106 سوره آل عمران است: «یَومَ تبیَضُّ وُجُوهٌ و تَسوَدُّ وُجوهٌ ....» روزی که رخسارهایی سپید و روهایی سیاه می گردند.

3.8. استعاره از عالم معنا:

شاعر گاه موی سفید را در کنار موی سیاه به کار می­برد و موی سپید را کنایه از عالم معنا؛ و موی سیاه را در تعبیر از عالم دنیوی به کار می­برد:

شیخ که بود؟ پیر، یعنی مو سپید       معنی این مو بدان ای کژ امید:

هست آن موی سیه هستی او         تا ز هستی اش نماند تای مو

(د3: ب1792-1793)

این دو بیت معنای ظاهری پیری و موی سپید را می­گیرد، اما سخن را بیدرنگ به عالم معنا می­کشاند که: «این موی سپید آن موی سپید نیست که در هر سالخورده­یی می­بینی. موی سپید این است که سیاهیِ هستیِ مادی از میان رفته و یک تار مو از خودی او باقی نمانده باشد». «کژ امید» یعنی کسی که به جای امید به حق، به موازین و اسباب این جهانی امید می­بندد، و امید­های او منحرف و در جهت دوری از وجهه نفسانی زندگی است و دلبستگی به آنچه دنیایی است (استعلامی، 1375، د3: 298).

3.9. کنایه از پدیده­های مادی :

گاه سیاه و سفید را در تعبیر از پدیده­های عالم مادی به کار می­برد:

این سیاه و این سپید ار قدر یافت      ز آن شب قدر است کاختر وار تافت

(د3: ب2535)

شاعر شب قدر را به معنای عقلِ عقل یعنی عقل معرفت­یاب به کار برده است و بیان می­دارد که ارزش پدیده­های مادی این جهانی بد آن است که نوری از آن عقل معرفت یاب بر آنها بتابد.

3.10. کنایه از سلامتی و تندرستی:

گاه مولوی ترکیب «روسفیدی» و «روسیاهی» را در کنار هم به کار می­برد و می­گوید:

رو سپید از قوّت بلغم بود      باشد از سودا که رو ادهم بود

(د3: ب3575)

که در اینجا روسپیدی تعبیر از سلامت و تندرستی، و روسیاهی تعبیر از بیماری و درد است.

3.11. استعاره از شادی:

گاه شاعر رنگ غم و درد را سیاه می‌داند و شادی را به رنگ سفید به تصویر می­کشد:

چون سواد آن بخارا را بدید       در سوادِ غم بیاضی شد پدید

(د3: ب3868)

شاعر حالت شخص غمگینی را به تصویر کشیده که با دیدن سواد (روستاهای بیرون شهرها) امید در او زنده گشت و غمگینی از چهره او رخت بر بست و شادمان گشت.

3.12.  نماد حضرت آدم (ع):

و در برخی ابیات رنگ سفید و سیاه را به صورت نماد به کار می­برد:

دو عَلَم برساخت، اسپید و سیاه    آن یکی آدم، دگر ابلیسِ راه

 (د6: ب2162)

در این بیت سپیدی نماد حضرت آدم (ع) و سیاهی نماد شیطان است.

 

4. رنگ قرمز و دلالت های آن

قرمز اولین رنگی است که انسان در طبیعت شناخت و منتسب به مجموعه­­ی رنگ­های گرم و متوالی است که از تلألو خورشید و شعله­ور شدن آتش و حرارت صادر می­شود. (محمد خلیل، 2001: 57) در مذاهب و فرقه­های غربی، رمز شهادت در راه مبدأ و دین است و در برخی مذاهب رمز جهنم است. (مختار عمر، 1997: 164) بارزترین نمود رنگ قرمز رنگ خون است. «رنگ قرمز در نزد هندیان رمز زندگی و بهجت است». (قرعان، 1984: 124) رنگ قدرت، زندگی و حرکت بوده، گاهی عاطفی است و گاهی تعبیری از عشق ملتهب، خوش­بینی و جوانی است. (الشاهر، 2002: 2) در تصوف اسلامی رنگ پنجمین مرتبه از مراحل هفت شهر عشق سرخ دانسته شده و مرگ سرخ به معنای تسلط بر شهوات آمده است. (حقیقت، 1367: 33)

4.1. دلالت های رنگ قرمز در مثنوی

رنگ قرمز در مثنوی مولانا بسامد بالایی دارد و به وفور به چشم می­خورد البته به شکل غیر مستقیم 535 بار در قالب الفاظی مثل خون و آتش و جگر به کار رفته است. به صورت مستقیم 26 بار به کار رفته است که در مجموع 1/25% را به خود اختصاص داده است.

 

نوع رنگ

دفتر اول

دفتر دوم

دفتر سوم

دفترچهارم

دفترپنجم

دفترششم

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

قرمز

مستقیم

13

74/2

9

27/2

4

13/1

4

32/1

2

61/0

4

95/0

غیرمستقیم

124

1/26

127

32

83

38/23

53

49/17

82

07/25

66

75/15

 

4.2. دلالت بر رفاه و تندرستی:

روی سرخ از غلبه خون ها بود    روی زرد از جنبش صفرا بود

(د3: ب3574)

چهره سرخ دلالت بر رفاه و تندرستی دارد و چهره زرد داشتن دلالت بر فقر و نداری و بیماری در تن دارد.

 

4.3. دلالت بر ناراحتی چشم:

در جای دیگر سرخی را صفتی برای چشم قرار داده است:

چون که چشمم سرخ باشد در عَمَش     دانمش ز آن درد، گر کم بینمش

(د4: ب228)

شاعر به سرخ شدن چشم در هنگامی که چشم دچار التهاب چشم و آب ریزش است اشاره دارد.

4.4. صفت طلا قرار گرفتن:

و گاه رنگ سرخ را صفت طلا قرار داده است:

شاهِ مُکرم بود، فرمودش هزار    از زرِ سرخ، و کرامات و نثار

(د4: ب1158)

مولانا به بخشندگی پادشاهی اشاره می­کند که علاوه بر طلای سرخ (دینار مغربی)، بخشش­های دیگری به شخصی داد.

4.5. کنایه از غم و سوز دل:

مولانا از یکی از الفاظ دلالت­کننده بر رنگ قرمز یعنی لفظ خون استفاده کرده است که گاه در تعبیر از غم و سوز دل بهره برده است:

ای حریفانِ بُتِ مَوزونِ خود     من قَدَح‌ها می خورم پُر خونِ خود

(د1: ب1560)

ای یارانی که با معشوقکان خوش اندام خود به سر برید، من در عالم فراق و هجران، قدح­های پُر خون در می­کشم.[مولانا پیغام دردآلود طوطی قفس­نشین را چنان با سوز و حرارت بیان می­کند که دل هر شنونده­ای از جا کنده می­شود و به انفعال دچار می­آید و از همین جاست که پیل مولانا یاد هندوستان شمس و فراق  او می­کند] (زمانی، 1387، د1: 497)

4.6. کنایه از فتنه و آشوب:

گاه از لفظ دیگر دلالت­کننده بر رنگ قرمز یعنی لفظ آتش به معنای سوزندگی، استفاده کرده که دلالت بر فتنه و آشوب می­کند:

این زبان چون سنگ و هم آهن وَش است    و آنچه بجهد از زبان، چون آتش است

(د1: ب1593)

زبان آدمی در مثل به سنگ و آهن ماند و هر سخنی که از زبانِ بی­عنان صادر شود، آتشبار است. «همانطوری که بر اثر تصادم سنگ چخماق و آهن اخگر تولید می­شود، از حرکت زبان و تکلّم اشخاص ادب آموخته نیز فتنه و غوغا پدید آید» (نیکلسون، 1374: 250)

متداولترین کلمه­ای که دلالت بر رنگ قرمز دارد واژه خون است. مولانا گاه از لفظ خون ریزی به معنای فتنه و آشوب بهره برده است: 

فتنه و آشوب و خون ریزی مجو        بیش از این از شمسِ تبریزی مگو

(د1: ب142)

ای حسام الدین! بیش از این دربارة شمس تبریزی (شمس حقیقت) سخن مگو و طالب فتنه و آشوب مباش.

 

4.7. کنایه از خشم :

در جای دیگر لفظ «آتش» را به معنای خشم به کار برده است:

آتشت اینجا چو آدم سوز بود       آنچه از وی زاد مردافروز بود

(د3: ب3475)

«مرد افروز به معنی آدم سوز» است. تو آدم‌های خوب را با خشم و کینه آزار دادی، در نتیجه دوزخ هم تو را می‌سوزاند. (استعلامی، 1375، د3: 371)

4.8. استعاره از غم و اندوه :

در برخی ابیات از لفظ خون جگر برای بیان رنگ قرمز ، در تعبیر از غم و اندوه استفاده کرده است:

شرحِ این هجران و این خونِ جگر      این زمان بگذار تا وقتِ دگر

(د1: ب131)

ای حسام الدین چَلَبی، فعلاً شرح این هجران و این خون جگر را موکول کن به وقتی دیگر، یعنی اکنون از من توقّع نداشته باش که چگونگی هجران و خون دلم را از آن معشوق بر زبان رانم؛ زیرا من در حالت استغراق و بی­خویشی به سر می­برم. (زمانی، 1387، د1: 97)

4.9. وصف رنگ آتش:

شاعر گاه از دو رنگ قرمز و سیاه در یک بیت بهره برده است و بدین گونه که در وصف رنگ آتش از رنگ قرمز استفاده کرده است و کار او را  به رنگ سیاه یعنی تباهی و نابودی به کار برده است:

آتش ار چه سرخ رویی است از شرر           تو ز فعلِ او سیَه کاری نگر

(د1: ب450)

اگر چه آتش، سرخ و پرشعله است، امّا اصولاً آتش این خاصیت را نیز دارد که به جان هر چه افتد آنرا سیاه و تباه سازد [همینطور سخنان آن وزیر پُر تزویر،گر چه ظاهری آراسته داشت، ولی در باطن موجب تیرگی دل و تباهی دین و ایمان می‌شد. (زمانی، 1387، د1: 178)

 

5. رنگ سبز و دلالت‌های آن

این رنگ از رنگ­های آرام­بخش و دوست­داشتنی بوده و رمز همیشگی دوستی، امید، سرسبزی، خیر، رشد و نمو، سلامت و امنیت، زندگی، حرکت، سرور، رشد، آرزو، خوش­بینی، طبیعت زنده، باغ­ها و ... است. در تفکر دینی رمز خیر و ایمان بوده و به همین دلیل در پرچم­های عربی و اسلامی و گنبدهای مسجدها و پرده­های کعبه و ... از آن استفاده می­شود. (الشاهر، 2002: 4) رنگ سبز با معانی دفاع و خویشتن­داری مرتبط است و به مثبت­اندیشی، بیش­تر از منفی­بافی گرایش دارد و تجدد و نمو را تمثیل می­کند. (مختار عمر، 1997: 185)

 

5.1. دلالت‌های رنگ سبز در مثنوی

رنگ سبز در مثنوی مولانا بسیار کمرنگ به کار رفته و به صورت مستقیم 46 بار، و92 بار به صورت غیر مستقیم که در مجموع در کل مثنوی 06/6% را به خود اختصاص داده است.

نوع رنگ

دفتر اول

دفتر دوم

دفتر سوم

دفترچهارم

دفترپنجم

دفترششم

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

سبز

مستقیم

9

89/1

6

51/1

3

84/0

10

3/3

15

59/4

3

71/0

غیرمستقیم

20

21/4

10

52/2

18

07/5

9

97/2

14

28/4

21

01/5

 

5.2. استعاره از ایمان و عرفان :

مولانا  رنگ سبز را برای تعبیر از ایمان و عرفان استفاده کرده است:  

باش چون دُولاب، نالان، چشم تر           تا ز صحنِ جانت بر روید خُضَر

(د1: ب821)

مانند چرخ چاه، گریان و نالان باش، یعنی اشک بریز و ناله کن تا در فضای درون جانت سبزه­های ایمان و عرفان بروید (زمانی، 1387: 288). مراد از نالیدن و اشک ریختن، انفعال عمیق روحی است.

خاک را دادیم سبزی و نوی    تا ز تبدیلِ فقیر آگه شوی

(د5: ب2745)

منظور این است که همین خاک پست را، ما سبز و خرم نیز می­کنیم، و این نشان می­دهد که عاشقان حق را نیز از مراتب پست مادّی، به مراتب والای معنوی و به وصال حق می­رسانیم.(استعلامی، 1375، د5: 346)

5.3. صفت مرغزار و استعاره از زیبایی:

گاه شاعر رنگ سبز را صفت مرغزاری قرار می­دهد که باعث زیبایی و شباهت آن به بهشت شده است:

مرغزاری سبز مانند جِنان        سبزه رسته اندر آنجا تا میان

(د5: 2434)

5.4. وصف رنگ درختان و سبزه­زاران:

و گاه برای وصف رنگ درختان و سبزه زاران از رنگ سبز بهره برده است:

گفت: می شاید که من در اشتیاق         جان دهم اینجا، بمیرم از فراق؟

این روا باشد که من در بند سخت      گه شما بر سبزه، گاهی بر درخت؟

(د1: ب1555-1556)

طوطی به بازرگان گفت: به آن طوطیان بگو : آیا شایسته است که من در شوق دیدار شما جان بسپارم و در این قفس از غم فراق بمیرم؟ آیا این سزاوار است که  من در اسارت و در سختی بسر برم و شما آزادانه گاهی بر سبزه زار و گاه بر فراز درخت بنشیند؟

5.5. دلالت بر رویش و زندگی:

ونیز برای تعبیر از رویش و زندگی از رنگ سبز بهره برده است:

دانه‌ها چون در زمین پنهان شود     سرّ آن سرسبزی بُستان شود

(د1: ب177)

اگر دانه‌ها در دل خاک پنهان شود، سرّ آن سبب سرسبز شدن باغ و بوستان است.

5.6. استعاره از به کمال رسیدن:

در جای دیگر سبزی را به معنای به کمال رسیدن انسان قرار داده است:

یک زمان چون خاک سبزت می کند    یک زمان پُر باد و گَبزت1 می‌کند

 (مد4: ب548)

گاه خداوند به انسان کمال می­بخشد و بدین وسیله شادش می­گرداند وگاه انسان را مغرور و مدعی کمال می­گرداند.

5.7. تعبیر از خرمی و سرسبزی:

گاه در وصف اهمیت و ارزش دین از رنگ سبز استفاده می­کند و بیان داشته که دین باعث خرمی و سرسبزی دل انسان می­گردد:

حَمیت دین را نشانی دیگرست     که از آن آتش، جهانی اَخضَر است

(د1: ب3349)

در حالی که غیرت و حمیّت در دین، نشانی دیگر دارد. آنچنانکه از آتش آن حمیّت، همه دنیا سبز و خرّم می­گردد.

5.8. کنایه از تازگی و شادابی:

 رنگ سبز را به معنای تازگی و شادابی استفاده کرده است:

باغ دل را سبز و ترّ و تازه بین       پُر ز غنچه وَرد و سرو و یاسمین

(د1: ب1897)

دل، همانند باغ است، احوال لطیف و معارف ظریف آن، همچون انواع سبزی­های تر و تازه است. پس باغ دل را ببین که پُر است از انواع غنچه­های معرفت و گل حکمت و سرو عدالت و استقامت و یاسمن خلوص و صفوت (انقروی، ج2، 757).

5.9. کنایه ازجهان و لذتهای مادی:

گاه از لفظ برگ که دلالت بر رنگ سبز دارد در تعبیر از لذتّهای مادی بهره برده است:

 
   

 

 

1.سترگ و بزرگ

 

تن چو با برگ است، روز و شب از آن   شاخِ جان در برگ ریز است وخزان

(د5: ب145)

جان مانند شاخه درخت، وقتی تو گرفتار دنیای مادّی هستی، برگهایش می­ریزد. مادّیات درخت روح را خشک می­کند و از باروری می­اندازد (استعلامی، 1375، د5 :217-218).

برگها را، برگ از انعام او          دایگان را، دایه لطف عام او

(د3: ب27)

برگ یعنی امکان و ابزاری ادامه حیات. هر برگ درخت از لطف پروردگار ساز و برگ زیستن می­گیرد، و همین «انعام اوست» که دایه­ها و عوامل پرورش موجودات را می­پروراند (استعلامی، 1375، د3: 226).

5.10. استعاره از بقاء:

مولانا جهان مرگ را کنایه از این جهان مادی و جهان برگ را در تعبیر از بقای به حق که بهره مردان حق است قرار داده است:

از جهان مرگ سویِ برگ رو          چون بقا ممکن بود، فانی مشو

(د5: ب1149)

 

6. رنگ زرد و دلالت‌های آن:

زرد رنگی است روشن، شاد و آرام، اما به سهولت ناخوشایند می­شود. به محض اینکه کمی تشدید شود، ارزش خود را از دست می­دهد. رنگ زرد که دارای گرمای خاص خورشیدی و روشن و نافذ است، رنگ شهود و دل آگاهی است (اپلی، 1371: 284).چون ظلمت نفس کمتر شود، نور روح زیادت گردد... و چون نور روح غلبه گیرد، نوری زرد پدید آید (نجم رازی، 1365: 306).

6.1. دلالت های رنگ زرد در مثنوی

پرکاربردترین رنگ در مثنوی رنگ زرد است که به وفور در میان ابیات آن به چشم می­خورد. و مولوی 60 بار به صورت مستقیم و 901 بار به صورت غیر مستقیم در قالب الفاظی مثل خورشید، آفتاب، شمس، زر به کار برده است. که در کل رنگ زرد از میان رنگ­های به کار رفته 24/42 درصد را به خود اختصاص داده است. بیشترین کاربرد رنگ زرد «زرد رویی» است که در معانی مختلف بیماری، شرمندگی، ترس به کار رفته است.

 

نوع رنگ

دفتر اول

دفتر دوم

دفتر سوم

دفترچهارم

دفترپنجم

دفترششم

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

فراوانی

درصد

زرد

مستقیم

16

37/3

6

5/1

13

66/3

7

3/2

13

97/3

5

19/1

غیرمستقیم

162

1/34

136

34/34

133

46/37

147

5/48

134

98/40

189

1/45

 

6.1. کنایه از شرمندگی:

 متداولترین کاربرد رنگ زرد در شعر شاعران لفظ زرد­رویی است که کنایه از شرمندگی است:

چون زنی از کار بد شد روی زرد      مسخ کرد او را خدا  و زُهره کرد

(د1: 535)

همینکه زنی از ارتکاب کار بد، شرمسار شد، خداوند، صورت او را مسخ کرد و به زهره بدل نمود.

باز در دل زود استغفار کرد     تا نگردد ز اعتراض، او روی زرد

 (د2: ب 2891)

ولی بیدرنگ از این انفعال درونی خود آمرزش خواست تا مبادا با این اعتراض، شرمسار شود.(زمانی، 1388، د 2: 709)

چون که در جنّت شرابِ حلم خَورد     شد ز یک بازیِ شیطان روی زرد

(د5: ب2107)

آن هنگام که در بهشت شراب نوشید و مست و متّکی به حلم پروردگار شد، از بازی شیطان، شرمنده گشت.

6.2. کنایه از درد و غم:

 در جای دیگر رخ زرد  را کنایه از درد و غم به کار برده است:

هر که او بیدارتر ، پُر دَردتر         هر که او آگاه تر رُخ زرد تر

(د1: ب629)

هر کس بیدارتر باشد، دردش بیشتر است. و هر کس آگاهتر باشد صورتش زرد (اندوهش بیشتر) خواهد بود. یعنی هر چقدر انسان از حقیقت آگاهی بیشتری داشته باشد دردش نیز بیشتر خواهد بود.

6.3. کنایه از ترس و هراس:

گاه ترکیب «روی زرد» را در تعبیر از ترس و هراس به کار برده است:

بعد از آن شد اژدها وحمله کرد       هر دوان بگریختند و روی زرد

 (د3: ب1234)

شاعر به عصای حضرت موسی اشاره دارد، آنگاه که آن حضرت عصایشان را به زمین انداختند، همه فرار کردند درحالیکه چهره­هایشان زرد شده بود و ترسیده بودند.

مولانا گاه رنگ زرد را به معنای ترس و وحشت از مرگ به تصویر کشیده است:

این خود اجزائند کلّیات ازو       زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو

 (د1: ب1276)

آدمیان و موجودات زنده و حتی عناصر چهار گانه طبیعت (آب و باد و خاک و آتش) نیز در برابر مرگ، رنگشان می­پرد و زرد روی می­گردند؛ زیرا مرگ آنقدر پرصلابت است و چهره آن آنقدر در چشم آدمیان وحشتناک و زشت است که از آن بیم دارند و خواهان آن نیستند امّا به ناچار شیر مرگ آنها را در کام خود فرو خواهد بلعید.

6.4. کنایه از درد و ترس:

و در جای دیگر رنگ زرد را به صورت غیر مستقیم با به کار بردن واژه زر اراده کرده است. و رنگ و روی زرد شده مثل طلا کنایه از درد و ترس در نهاد آدمی است:

رنگ و رویم را نمی بینی چو زر؟     ز اندرون، خود می دهد رنگم خبر

(د1: ب1266)

مگر نمی­بینی که رنگ و رویم مثل طلا زرد شده است؟ رنگ رخسار خبر می­دهد از سرّ درون.

6.5. کنایه از بیماری :

او در آمد،  گفت اُستا را: سلام      خیر باشد! رنگ رویت زرد فام

 (د3: ب1551،)

در این بیت نیز شاعر به رنگ پریدگی (زردی) چهره استاد اشاره دارد که کنایه از بیماری ایشان است.

 

6.6. کنایه از طلوع آفتاب:

در برخی از ابیات نیز از لفظ نار که به طور غیرمستقیم دلالت بر رنگ زرد دارد برای تعبیر از طلوع آفتاب به کار برده است:

آفتابی کو برآید نارگون     ساعتی دیگر شود او سرنگون

 (د1: ب1278)

آفتاب این گویِ آتشین صبحگاهان سر از مشرق بیرون می­آورد و ساعتی چند نمی­پاید که غروب می­کند و در دامن مغرب، سرنگون گردد.

6.7. استعاره از روشن شدن دل به نور حقیقت:

شاعر گاه از ترکیب «خورشید هُش» در تعبیر از کسی که روح یا ذهن او به نور حقیقت و معرفت روشن است (استعلامی، 1375، د5: 211) استفاده کرده است:

تو خلیلِ وقتی ای خورشید هُش    این چهار اَطیارِ رهزن را بکُش

 (د5: ب31)

خداوند به حضرت ابراهیم (ع) فرمودند: ای ابراهیم، ای کسی که به نور حقیقت و معرفت روشن گشته­ای، این چهار پرندة رهزن (بط یا کبوتر یا کرکس، طاووس، کلاغ و خروس) یعنی عوامل گمراهی، یا همان صفات و خواسته­های این جهانی را بکش.

6.8. استعاره از فرعون:

گاه شاعررنگ زرد را در کنار رنگ سیاه به کار می­برد و در این راه از دو آرایة استعاره و کنایه در کنار هم بهره می­برد و طلای تقلبی را استعاره از فرعون، آتش را استعاره از موسی و حقیقت، و سیه رویی را کنایه از رسوایی قرار می­دهد:

رنگِ زرّ قلب، دَه تو می­شود      پیشِ آتش، چون سیه رُو می­شود

 (د1: ب2462)

اگر طلای تقلّبی را ده بار هم زر اندود کنند، همینکه درون آتش نهاده شود سیاه می­گردد.[در اینجا فرعون، خود را به طلای تقلّبی تشبیه کرده و می­گوید: من در تنهایی زر اندود می­شوم و به حق اعتراف می­کنم ولی همینکه به آتش حقیقت موسی برخورد می­کنم رویم سیاه می­شود و رسوایی­ام  نمایان (زمانی، 1387، د1: 735).

6.9. کنایه از بد سابقه بودن:

در جای دیگر از ترکیب «نامه سیاه و روی زرد» به معنای بد سابقه و شرمنده استفاده کرده است:

نی چو حاکم اوست، گِردِ او مگرد     تا شوی نامه سیاه و روی زرد

 (د5: ب 3126)

6.10. کنایه از غم:

شاعر گاه برای تعبیر از غم و شادی از دو رنگ زرد و سبز به شکل غیر مستقیم استفاده کرده است و بیان می­دارد که انسانی که عاشق حق تعالی است احساس غم و اندوه نمی­کند و همه ایّام به کامش خوش است و مسرّت بخش:

بـــاغِ سبزِ عشق، کو بی منتهاست          جز غم و شادی در او بس میوه هاست

عاشقی زین هر دو حالت برترست          بی بـــــهار و بی خزان، سبز و ترست

(د1: ب1793-1794)

باغ سبز و تازه عشق الهی که نهایت و غایت ندارد، در این باغ، بجز غم و شادی میوه­های فراوان دیگر دارد. عشق ذات، بالاتر از عشق صفات است. عاشقی از این دو حالت عاریتی، برتر و عالی­تر است. و بدون آمدن بهار و خزان، باز هم تر و تازه و سبز است. یعنی بهارِ عاشقی، جاودانه است. (زمانی، 1387، د1: 565) مولانا در ابیات اخیر می­فرماید که غم و شادی از انفعالات سریع الزّوال نفسانی است و صوفی صافی کسی است که روحی فعّال داشته باشد نه منفعل. یعنی شادی آفرین باشد نه شادی پذیر، چنانکه حق تعالی نیز مؤثر است و تأثیر پذیر نیست. به هر حال صوفی باید از مرحله تکوین بگذرد (فروزانفر، بی تا، ج2: 711).

و گاه در تعبیر از شادی و غم از این دو رنگ زرد و سرخ بهره برده است:

تا که آید لطفِ بخشایش گری     سرخ گردد روی زرد از گوهری

(د5: ب2628)

انسان در راه حق و حقیقت متحمّل رنج بسیار می‌شود، اما در عوض لطف حق تعالی شامل او خواهد شد، و این لطف همان «گوهری» است که غم او را به شادی بدل خواهد کرد. در اینجا روی زرد کنایه از کسی است که غم و اندوه دارد، و سرخ شدن روی کنایه از شادی ای است که به لطف حق، بر چهره عارض شده است.

رنگِ روی سرخ دارد، بانگِ شُکر     بانگِ رویِ زرد باشد، صبر و نُکر

(د1: ب1272)

در عالم محسوسات و جهان مشهودات، هر چیزی نشانی دارد. مثلاً چهرة سرخ، دلالت می­کند بر خوش احوالی، و این مستلزم شکر و سپاس است. رنگ زرد نشان غم و اندوه و رنجوری است که در بعضی افراد موجب صبر و شکیبایی می‌شود و در بعضی موجب کفر و ناسپاسی (زمانی، 1387، د1: 419-418).

6.11. دلالت بر عاشقی:

مولانا گاه رنگ زرد را در کنار رنگ سرخ برای تعبیر از عاشقی بهره برده است:

نَبض، جَست و روی، سرخ و زرد شد        کز سمرقندیِّ زرگر فرد شد

(د1: ب168)

حکیم الهی آنگاه که از سمرقند و اوصاف آن سخن راند، آن دختر که عاشق زرگر ساکن در سمرقند بود و از یار جدا افتاده بود، با شنیدن آن اوصاف صورتش سرخ و زرد شد که این حالت دلالت بر عاشقی فرد است.

 

نتیجه گیری

کاربرد رنگ­های متعدد در اشعار شاعران بوفور یافت می­شود و مولانا، شاعر نامی نیز، اثرش از این عنصر خالی نیست. مولانا 2275 بار از رنگها در اشعار خود به صورت مستقیم و غیرمستقیم استفاده کرده است. رنگ‌های به کار رفته در مثنوی شامل 5 رنگ سیاه، سفید، سبز، قرمز و زرد است که گاه به صورت مستقیم و گاه به صورت غیرمستقیم برای وصف اشیا، و یا به صورت تشبیه، استعاره، کنایه برای تعبیر از حالات درونی خود و یا طبیعت پیرامون استفاده کرده است. پرکاربرد­ترین رنگ به صورت مستقیم رنگ سیاه (126بار) است و پرکاربردترین آن به صورت غیرمستقیم رنگ زرد (901 بار) در قالب الفاظی چون خورشید و شمس و زر است. شاعر رنگ زرد و مشتقات آن را در تعبیر از غم، درد، ترس از مرگ، شرمندگی، طلوع آفتاب و نور و روح به کاربرده و رنگ سیاه و مشتقات آن نشان دهنده تباهی، نابودی، زشتی، مصیبت و بدبختی، ناپاکی، شرمندگی و اهل باطل است. اما رنگ سفید و مشتقات آن دالّ بر زیبارویان، اهل حق و زیبایی است و قرمز و مشتقات آن را در تعبیر از فتنه و آشوب، غم و اندوه و سوز دل، و رنگ سبز و مشتقات آن را در تعبیر از ایمان و عرفان، تازگی، شادابی، خرمّی، رویش و زندگی به کار برده است. 

1. قرآن کریم.

2. استعلامی، محمد (1375)، متن و تعلیقات مثنوی، دفتر 3، 4، 5، 6، تهران: انتشارات زوّار.

3. اپلی، ارنست (1371)، رؤیا و تعبیر رؤیا، تهران: فردوسی.

4. اسماعیل، عزّالدّین (بی.تا)، الشعر العربی المعاصر، لا ط، بیروت: دار الثّقافه العربیه.

5. انقروی، اسماعیل (بی.تا)، شرح کبیر انقروی، ترجمه عصمت ستارزاده، تهران: انتشارات کتاب فروشی دهخدا.

6. حقیقت، عبدالرفیع (1367)، تاریخ عرفان و عارفان ایرانی، ج3، تهران: کومش.

7. خیتی، محمود عمر (1986)، التطور الدلالی فی الشعر العربی السوری حدیثه و معاصره، إشراف مازن الوعر، رساله ماجستیر، دمشق: جامعه دمشق.

8. ریاض، عبد الفتّاح (1983)، التکوین فی الفنون التشکیلیّة، ط2، القاهره: دار النهضه العربیّه.

9. زمانی، کریم (1387)، شرح جامع مثنوی معنوی، دفتر اول، چاپ 28، تهران: انتشارات اطلاعات.

10. الشاهر، عبد الله (2002)، الأثر النفسی للون، مجله الموقف الأدبی، العدد 379.

11. الشریف، طارق (1974)، الشعر والفن التشکیلی، مجله الموقف الأدبی، العدد7.

12. شکری، عبد الوهاب (1985)، الاِضاءه المسرحیه، ط1، القاهره: الهیئه العامه المصریه.

13. شفیعی کدکنی، محمّد رضا (1370)، صور خیال در شعر فارسی، چاپ چهارم، تهران: انتشارات آگاه.

14. عصفور، جابر (2003)، النقد الأدبی، ج2، ط1، بیروت: دار الکتب اللبنانیه.

15. فروزانفر، بدیع الزمان (د.ت)، شرح مثنوی شریف، دفتر2 و3،تهران: انتشارات زوّار.

16. القرعان، فایز عارف سلیمان (1984)، الوشم والوشی فی الشعر الجاهلی، رساله جامعیه، جامعه الیرموک.

17. مختار عمر، أحمد (1997)، اللغه واللون، ط2، القاهره: عالم الکتب.

18. مولانا، جلال الدین، مثنوی معنوی (1389)، براساس نسخة نیکلسون، چاپ سوم، انتشارات فرهنگسرای میردشتی.

19. نجم رازی (1365)، مرصاد العباد، به اهتمام محمد امین ریاحی، تهران: علمی و فرهنگی.

20. واردی، زرین تاج؛ مختارنامه، آزاده (1386)، بررسی رنگ در حکایتهای هفت پیکر نظامی، ادب پژوهی، شماره دوم.